شمارهٔ ۱۰۷۸
به چشمم موج می دور از تو شمشیر است پنداریتبسم بر لب گل خندهٔ شیر است پنداری
ز درد جوهر فریاد بلبل دل دو نیم افتدچمن را خرمی از آب شمشیر است پنداری
ز بس سنگین ز گرد کلفت خاطر بود آهمچنان بر دست و پا پیچد که زنجیر است پنداری
خزان به شدن را دست یغمایی بر او نبودگل داغ دل از گلهای تصویر است پنداری
ز شوقش لاله سان کردن سر از جیب زمین بیرونبه خاکم سایهٔ آن نونهال افتاده پنداری
ز وصل و هجر هرگز نیک و بد بر لب نمی آرمزبان نطقم از شوق تو لال افتاده پنداری
گرفتار کمند خواهش صید افکنی گشتمکه نقش پای او چشم غزال افتاده پنداری
چنان محو سر زلفش شدم دور از رخش جویاکه چشمم حلقهٔ دام خیال افتاده پنداری