شمارهٔ ۱۰۵۲
تا مرا شد با تو ای گل پیرهن دلبستگیهست همچون غنچه ام با خویشتن دلبستگی
سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوزبرنتابد سرو آن نازک بدن دلبستگی
هر زمینی کاید از وی بوی جانان خلد ماستنیست همچون غنچه ما را با چمن دلبستگی
من چرا واله نباشم پیش تنگ شیریناو که خود چون غنچه دارد با دهن دلبستگی
غنچهٔ گل نافه را ماند به یاد زلف اوکرده است از بسکه با مشک ختن دلبستگی
چشم او مستغنی از زلف است در دل بردنمعاشقان را نیست محتاج رسن دلبستگی
نکته ای جویا ز لعل او در گوشم نشدغنچهٔ او راست گویا با سخن دلبستگی