شمارهٔ ۱
الهی ره نما سوی خود این مدهوش غافل راز دردت جامه زیب داغ چون طاووس کن دل را
برد بیطاقتی از عالم هستی برون دل راتپیدن بال پرواز است مرغ نیم بسمل را
تب عشقت چنان در آتش بیتابیام داردکه شریان از تپیدن در فلاخن مینهد دل را
برآ از خویش و در گلزار مقصد کامرانی کنز خود رفتن به سالک میکند نزدیک منزل را
شود از جنبش گهواره خواب طفل سنگینترتپیدن بیشتر غافل کند دلهای غافل را
ز طوفان حوادث فیض عجزت ایمنی بخشدشکستن میبرد جویا به ساحل کشتی دل را