گنج

شمارهٔ ۱ - وله

۴۴ بیت
طلعت میر است این در خلعت شاه جلیلیا ممکن گشته در گلشن براهیم خلیل
این امیر ماست در تشریف شاهی جلوه‌گریا به چرخ اطلس اندر جای کرده جبریل
وه از این خلعت که هست از یمن دو دست ملکاَیْمنش بحر محیط و ایسرش دریای نیل
شمس نور شمسه‌اش را از ازل آمد رهینچرخ عطف دامنش را تا ابد باشد دخیل
هشته در هر تار و پودش صولت چنگال شیرخفته در هر آستینش سطوت خرطوم پیل
هم موافق زو به بالا هم منافق زو به شیبهم موالف زو عزیز و هم مخالف زو ذلیل
دوش گشتم تهنیت جو کش شوم تبریک گوچرخ ناگه ساختم زین شعر تر از خود وکیل
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
خوب رخ طبّال فوجاهین دهل را چوب زنبر دهل زین جشن خوش هم چوب زن هم خوب زن
دوست غالب از طرب بین خصم مغلوب از کربپس به شادی کوس را زین غالب و مغلوب زن
هر چه در هر فوج سربازان یوسف منظر استمنتخب ساز و صفی چون زاده یغوب زن
خورد ما را کِرم غم تا شاه را نوشد کرمحالی اندر چشمه می غوطه چون ایوب زن
گرز گردون کوب مینا گرد گیتی روب غمگرد گیتی روب را با گرز گردون کوب زن
حالیا کآشوب در شهر از خوشی زین جشن خاستزین چکامه نیز تو آهنگ شهر آشوب زن
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
باز ساقی را به کف هم نور بین هم نار بینوز خط و زلفش به رخ هم مور بین هم مار بین
در سپهر جام چون خورشید می‌آید به موجاز حبابش هر طرف ثابت نگر سیار بین
در میان باده خواران بر کنار مطربانارغنون بین رود بین طنبور بین مزمار بین
چون به چشم پر فسون ساقی قدح آرد برونفتنه را رفته به خواب و بخت را بیدار بین
توپ تندر بانگ اژدر دم چو آید در نفیرمر زدوده سقف گردون را ز دودش تار بین
چون مهینه میر بر کاخ سلام آرد جلوسریخته زین نظم نزدش لؤلؤ شهوار بین
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داوری کش ما سوی منت به مولایی کشدچرخ شیب قصر او خجلت ز بالایی کشد
بس که محکم بسته سد عدل را نه‌شگفت اگراز سکندر انتقام خون دارایی کشد
چرخ پیر از عشق او مشهور عالم شد بلیعشق پیران چون بجنبد سر به رسوایی کشد
هرچه کار ملکتش انجم به همراهی کنندهرچه بار شوکتش گردون به تنهایی کشد
از قدومش ارض را آن مایه حاصل شد که چرخخاکش اندر چشم اختر بهر بینایی کشد
هر سحر خورشید از این ترجیح جیحونی به مهردر بساط وی سماط از دُر دریایی کشد
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
ای ترا هر دم ز شه تشریف و اکرامی دگرچرخ در ایثار اقدامت به اقدامی دگر
تو به چشم مملکت دیگر جمی در بطش و بخشوین سپهر و مهرت از جان تختی و جامی دگر
تا که جست از خضر تو خاتم دولت شرفمی‌نماند آفاق را زافلاک ابهامی دگر
قلب قدوسی نژادت گاه قبض و بسط ملکهر زمان یابد ز روح القدس الهامی دگر
تا لوا و مسندت شد فخر عرش و ذخر فرشیافته اجرام و ارکان سیر و آرامی دگر
گر کند اجرام و ارکان بر خلافت امتزاجقدرتت بخشد به کون ارکان و اجرامی دگر
تا که عالم بر نظامست آسمان هر بامدادگویدت زینسان درود از طبع نَظّامی دگر
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داورا ای کز تو راحت گشت یکسر رنج منوه از این همت که از وی رنج من شد گنج من
چون نسازم زیور زانو بتان سیم ساقکز نوالت شد فرو در سیم تا آرنج من
چون بر اسب پیلتن بیدق جهانم سوی لعبگر وزیر شه بود مات آید از شطرنج من
گشتم آخر زاهتمام چون تو خوارزمی لسانبنده نجم الدین کبری یزد هم ارگنج من
چون کنم شکر تو کاندر قحط سال مردمیشد بدل بر نشئه می سکر بزر البنج من
تا دمد یاقوت شمس از زمردین کان افقرخشدت دری چنین زافکار گوهرسنج من
راست بین تن پوش خسرو میر کج دینهیم راگر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را