گنج

شمارهٔ ۱۷ - وله

۵۴ بیت
دختری مشغله‌سوز و پسری شعبده‌سازدیرگاهی است که در کاخ منند از سر ناز
دختر از دودهٔ لیلی پسر از خیل ایازمن چو مجنون و چو محمود از ایشان به گداز
گهم این یک به نشیب و گهم آن یک به فرازگشته زین هر دو مرا آخر عمر اول غم
دخترک گاه ز در دست بَرَنجَن خواهدگوش از آویزهٔ یاقوت مزیّن خواهد
اطلسِ املس و دیبای ملوّن خواهدبر خلافش پسرک مغفر و جوشن خواهد
تیغ هندی گهر و مرکب توسن خواهدبل کند خواهش خود بیش کز او ناید کم
دخترک از گهر اسباب تجمل طلبدطوق و خلخال و زر و سیم و تموّل طلبد
زین بتر مسلک تولید و تناسل طلبدپسرک ساقی و صهبا و تنقل طلبد
جان‌فزا طوطی و دل‌باخته بلبل طلبدگاه از مهر به وجد است و گه از قهر دُژَم
دوش در مجلس مستی ره افسانه زدندهر یک از فخر به هم طعن جداگانه زدند
بر سر یکدگر آخر بط و پیمانه زدنددف به چنگ آخته بر خویش و به بیگانه زدند
شمع گشتند و شرر بر دل پروانه زدندفتنه‌ای خاست که ننشست به صد پند و قسم
دخترک گفت پسر را که برو لاف مزنکه تو در نزد خردمند نه مردی و نه زن
یک دو روزی که نرسته است خطت گرد ذقنبدهی کام دل از رخت نو و راح کهن
چون خطت رست چمی با عسس اندر برزنگاه از زیر کشی نعره و گاهی از بم
پسرک گفت به دختر که عبث یاوه مگوکز ازل آب من و تو نرود در یک جو
تو به باطن همه دردی و به ظاهر داروذره‌ای نامده پشت تو مطابق با رو
خود به تَلّی ز گل آراسته مانی نیکوکش به زیر است چَهی ژرف پر از خارِ ستم
دخترک گفت پسر را که ناز ز چیستآنچه اندر قصبِ توست مگر با من نیست
مر ترا کس ندهد ره چو رسد سال به بیستخود مرا عاشق در بیست فزون‌تر ز دویست
بنگر آن مرد که از زن نه پدید آمده کیستباشد ار ماه عرب یا که بُوَد شاه عجم
پسرک داد به دختر ز سر کینه جوابکی دو صد یوسف از کید به زندان عذاب
گرچه هر چیز که در من به تو هست از همه بابلیک شد خانه‌ات از شومیِ همسایه خراب
مر مرا هست یکی تافته گوی از سیمابکه به چوگان یلان آورد از سختی خم
باری افتاد در ایشان چو بدین سختی جنگزلف یکدیگر بگرفته و کندند به چنگ
بس که بگسیخت خم طُرّه از آن دو بت شنگکاخ من تبّت و تاتار شد از بوی و به رنگ
عاقبت جستم و بگرفتمشان در بر تنگگفتم از مهر ببوسید مه عارض هم
ورنه شد صبح پدیدار و عجب نیست بسیکه سراج‌الملک این قصه نیوشد ز کسی
وانگه او را چو به جز نظم نباشد هوسیبندتان بنهد (و) نبود بشا دادرسی
آن سراجی که بود شمس از او مقتبسینازد از پرتو او روح نیاکان بارم
جلوهٔ اختر از انوار سراج الملک استگرمی شمس ز بازار سراج الملک است
آسمان نقطهٔ پرگار سراج الملک استارض پر زینت از آثار سراج الملک است
مست فخر از دل هشیار سراج الملک استطبع او بحر نوال و دل او کان کرم
در غنا شهره بود خصلت درویشی اوزیستن با فقرا مرهم دل ریشی او
دیرها جمله حرم شد ز نکو کیشی اوپس فتد چرخ چو رانی سخن از پیشی او
ظلّ شه را ظفر از مصلحت‌اندیشی اونبود امروز به دانایی او در عالم
کیست آن غمزه کز همت وی نی خرسندچیست آن عقده که نی حل ورا نیرومند
نزد محکم دل او باج فرستد الوندعرش با فرش رهش خورد نیارد سوگند
نیست در خلق کس از خلقِ زمینش مانندتا بخلق فلک الله تعالی اعلم
ای ملک‌مرتبت انسان و جم‌آیین آصفکز نگینت بُوَد انگشتری جم به اسف
آنقدر از همه سو روی نهندت به کنفکه ترا رنجه ز بار ضعفا گشته کتف
بس عجب نیست اگر از شرف چون تو خلفدر جنان منت حوا کشد از جان آدم
گرچه صد چون منت از خیل ساکین بدرندولی از جود تو لعل‌افسر و زرّین‌کمرند
سیم کم ده بهل آن چیز که دادی بجوزندیا به کنجی برسانند چو گنجی ببرند
درم و در برت از خاک بسی پست‌ترندچه خطا رفته ز دریا چه گنه کرده درم
کوچکان را ز بزرگی به سراغ همه‌ایوز سبک عزم گران ساز ایاغ همه‌ای
از رخ فرّخت آراسته باغ همه‌ایوز کف کافیت اسباب فراغ همه‌ای
در صف خیل ملک چشم [ و ] چراغ همه‌ایزآن سبب شه به تو در این لقب آمد ملهم
رازدانان عُرَفایی که به کیهان علمنددر حضور تو ندانسته صمد از صنمند
بخردان پیش تو چون پیش سمینی ورمندنی نی ارباب خرد نزد وجودت عدمند
بازوی رستم و دست تو به گوهر چو همندلیکن آن جانب شمشیر شد این سوی قلم
تا دمد مهر خجل از رخ نواب تو بادتا چمد مه به زمین‌بوسی بواب تو باد
تا بود چرخ بساط‌افکن حجاب تو بادتا درخشد سحر افسرده ز اتراب تو باد
حور و غلمان خدم حجرهٔ احباب تو بادنیکخواهت به نعم غلتد و خصمت به نقم