گنج

شمارهٔ ۱۵ - در ولادت باسعادت در درج اصطفا حضرت خاتم انبیا علیه آلاف التحیه و الثنا

۶۶ بیت
هاشمی خال من ای خواجه ترکان تتارعید مولود نبی آمد و هنگام بهار
آن یکی را پر جبریل امین مروحه دارو آن دگر باد مسیحی دمد اندر اشجار
هم از آنشد چو صنم خانه جهان پر زنگارهم از این گشت تهی کعبه زسکنای صنم
عید را گیو سحر گاه بفرهنگ و نهاهمچو کیخسروش آورد ابا فر و بها
فرودین داشت چو کاوس زخویشش او راشد بطوس چمن وکاوه بستان مولا
هم از آن شد زهم اشکافته طاق کسریهم از این گشت بهم بافته خیمه رستم
عید از ایمن غیب آمد و آورد زجودآنچه موسی شده مدهوش جمالش بشهود
فروردین هم سوی میقات دمن کرد ورودساخت جلوه ید بیضای شقایق زخدود
هم از آن سبطی صفوت رسد از طور وجودهم از این قبطی ظلمت غرق نیل عدم
عید آمد چو سلیمان وز صرصر بارهزاسم اعظم بسر دیو زلل زو خاره
فرودین بست چو آصف بسر از گل شارهشاد مرغان پری عشوه اش از نظاره
هم از آن یافته بازوی نزاهت بارههم از این تافته زانگشت رسالت خاتم
عید مانا زختن تاخته موکب بیرونکاین چنین مشک طرب پاشد از اندازه فزون
فروردین هم به رهش ریخت زقربانی خونخون قربانیش ازلاله هویداست کنون
هم از آن شد علم کفر زاسلام نگونهم از این نامیه در باغ برافروخت علم
عید بجهاند زلاهوت بناسوت سمندو اندر انداخت بذرات زتهدید کمند
فروردین خواست که یازد بخزان تیغ گزندشد خزان زهره اش آب و بچمن رنگ فکند
رایت کثرت از آن تاز نباتات بلندآیت وحدت از این تا بجمادات رقم
عید را عقل نخستین چو بسر افسر هشتایزدش بر زبر افسر لولاک نوشت
فرودین چرخ زد از شوق دو صد بریک خشتبرد او را ز ریاحین سپهی پاک سرشت
هم از آن گشت قلم پای وی از دامن کشتهم از این شد بعلا دسترس لوح و قلم
عید ازعرش چو بر فرش پراکند نقابخرگه پرتو حق سود برافلاک قباب
فرودین کرد نثارش زسمن لعل مذاببلبلانرا بگلو از نغم آمیخت رباب
هم از آن در بصدف گیتیش از ذخر سحابهم از این در بشرف عالمی از فخر امم
مقصد کون محمد که در ادراک عقولانبیاراست خداوند و خداراست رسول
وربهرعالمش از قدر خروج است و دخولفرق نزدش نه زعمق و نه زعرض و نه زطول
همه اوقات عروجش سوی معراج وصولزآنکه خلق است در او هجده هزاران عالم
اولین کنز غنا کز دو جهان داشت ابابود با آنکه بر او کوته کونین قبا
نافی جنس اله از بدنش کسوت لابهر اثبات هوالله بخرقه الا
گرچه ذاتش زحدوث است مزمل امااین حدوثی است که شد همقدم آخر بقدم
وهم افتاده کلاهی زعلا پایه اوستجان سبک جنبشی از عشق گرانمایه اوست
ابدی فیض ازل ذره (؟) پیرایه اوستشرع طفلی بهین بعثت او دایه اوست
با وجودیکه جهان درکنف سایه اوستبیخودی بین که نیش سایه زسر تا بقدم
ایکه گر پشه لنگی شودت داخل خیلبجز ازکله نمرود نپیماید کیل
وان شبانیکه بگله خدمت گشت طفیلتخت فرعون بزیر افکند اندر ره سیل
تارک مهر تو شدادوش افتد در و یلگرهمه رخت کشد جانب کریاس ارم
دیدی آنوقت موالید ثلاث از ام وابکه مشیت بد استرون و تقدیر عزب
خلقت سر و علن از تو پذیرفت سببیافت حد از شرف هیکل تو رحمت رب
لقبت امی و علمت نه عجم را نه عرببابی انت و امی زچنین فضل و شیم
کوثر از رشک لبت اشک مروق داردطوبی از یاد قدت دوحه رونق دارد
جعد حور از نسمات گذرت دق داردخاکساریست که بهر تو ستبرق دارد
آدم ارخلد بهشت از طرفی حق داردکه بهشتی چو تو جا داشت بصلب آدم
عقل در ممکن و واجب زتو میجست چو رازذوق گفتش بحقیقت رو و بگذر ز مجاز
چون نه ممکن که بواجب کنمش نام آغازخود چه واجب که به ممکن شومش دستان ساز
هست ممکن ولی افراشت چو شقه اعجازمو بمویش زند از واجب اوتاد خیم
ای نبی مدنی وی در درج ذوالمنکه دوصد موسی عمران برنطقت الکن
دارم امید که ننهی بخودم هیچ زمنخواه در بسط فرح خواه که در قبض حزن
خاصه کز بغض سفرنک بودم حب وطنچه شود کز تو شود گر دل صاحب ملهم
ملک التجار آن میر به مردی قائمکه بود ذات ورا فضل و فتوت لازم
تاج فرق فرق حاج محمد کاظمآنکه چرخست بایوان وی از جان خادم
گردد آنگه که پی کشف سرایر عازمحل شود مشکل خلق ار چه بود جذر اصم
نزد اموال وی اندوخته یم مجسم چه بودپیش کاخش فراین بر شده طارم چه بود
حاسد اندر بر این جان مجسم چه بودقدر دجال برعیسی مریم چه بود
به بر همت او ملک دو عالم چه بودکه ورای دو جهان رانده ز ادراک حشم
ماه و خور رانده ای از مخزن سیم و زر اوستحاصل کون و مکان ما حضر محضر اوست
آسمان مفتخر از میمنت اختر اوستنظر بخت بهر مرحله بر منظر اوست
قسم چرخ بخاک ره جان پرور استدر مهمی بضرورت خورد ار چرخ قسم
درضمیرش چو زحق رتبه الهام غنودهوش او گرزن تاثیر زاجرام ربود
بست جهدش طرق ننگ و در نام گشودملک را دوره اش از هرجهتی نام فزود
غنم و گرگ زعدل ار ملکی رام نمودعهد او گرگ نباشد که شود رام غنم
ایکه در تربیت ملک چو خورشید و مهیوز شهامت فلک اندر زبر مصطبهی
باقالیم هنر خسرو دانش سپهیآگه از سر ضمایر بهمان یک نگهی
ابری و بحری و مشنو که نبخشی ندهیکه بود لازمه پاک وجود تو همم
تا زمیلاد نبی روح برآید زفتورتا ز نزدیکی اردی شود آذر مه دور
تا تراوش نکند فکرت جیحون رنجورکه بهر مرغی انجیر خوری نی دستور
هم مولف زتو برسفره نعمت بسرورهم مخالف زتو در حفره نقمت بنقم