شمارهٔ ۸۷ - وله
ای آنکه به قد تالی سرو چمنی تونی سرو چه باشد که سراپا سمنی تو
جان در بدنم نیست دمی کز تو شوم دورای سیمبدن ترک مگر جان منی تو
خواهد دو جهانت اگر از جان عجبی نیستجان دو جهان رفته به یک پیرهنی تو
کی با تو کنم رای تماشای بساتینکز چهره گلستان و به قد نارونی تو
وصف دهنت را لب من زهره نداردزآن رو که مرا لقمهٔ بیش از دهنی تو
مردی که ترا دید زن از خانه برون کردای ترک پسر فتنه بر مرد و زنی تو
آن را که سری هست به پای تو سپاردای دزد دل خلق عجب موتمنی تو
چون ارژنه شیری بر بایندگی دلبا آنکه رمنده چو غزال ختنی تو
در سختدلی پنجه نهد پیش تو پولادبا آنکه بسی نرمتر از یاسمنی تو
خیزی چو ز جا کنده شود با تو یکی کوههان با رخ شیرین و فن کوهکنی تو
گر نیست سراپای ترا طبع سقنقورپس چون به یکی جلوه علاج عننی تو
هرچند که خواهی به جهان رخش تطاولکاندر صف خوبان جهان تهمتنی تو
هوش از سر پیران به یکی غمزه ببردیگرچه به لب آلوده هنوز از لبنی تو
بیتو نشود انجمی ساز ز رندانگرچه به مژه غارت هر انجمنی تو
سالی نگهی جانب عشاق توان کردگیرم که به رخساره سهیل یمنی تو
زین گونه که بر قد تو دلهاست هواخواهگویی علم فتح امیر زمنی تو
سرتیپ عرب زیب عجم مظهر از جمکش دور فلک گفت دویم ذوالیزنی تو
بر کژی تیغش ز قضا آمده مرقومکز بهر دل راستپسندان مجنی تو
بر راستی نیزهاش از چرخ نبشته استکز بهر کجاندیشمزاجان محنی تو
ای مصطفوی نام که از مرتضوی جامسرمست شرافت ز حسین و حسنی تو
زین یک گه میدان و از آن یک گه ایواندارندهٔ بخت نو و رای کهنی تو
با آنکه گهر در کف تو باز نماندکز جود ندانسته گهر را ثمنی تو
زین هر دو یگانه در شهوار بود صدقگر گویمت از گنج گهر مختزنی تو
در حلقهٔ اقران خود از فطرت شایانیکمرده و صافی چو اویس قرنی تو
از بر به اصناف وز احسان به اشرافبر روی زمین صاحب فخر (و) مننی تو
زآراستن خیر و ز پیراستن شردر زیر فلک مصدر فرض و سننی تو
در بزم چو با دست گهربیز کنی جایگویی متموج شده بحر عدنی تو
بر رزم چو با تیغ شررخیز کنی رایگویی متحرک شده جیش گشنی تو
از بس که به کوی تو نعم ریخته بر همبرکنده بسی را سوی خود از وطنی تو
تا عالم پیداست ترا بخت جوان بادکاسباب تنآسایی و دفع حزنی تو