گنج

شمارهٔ ۸۵ - وله

۱۲ بیت
سپهسالار اعظم زد چو اندر مرز ری اردوقضا را تاب شد از تن قدر را رنگ رفت از رو
ملک حیران که این داور زند آیا کدامین دردول پژمان که این لشکر چمد آیا کدامین سو
بتِ من ای مهِ اَرمَن برِ جسمِ تو جان‌ها تنغزال‌آسا و شیراوژن سنان‌اندام و جوشن‌مو
عنان پیچید باز از نو ز شهر اسپهد خسروتو نیز اقبال‌آسا شو روان اندر رکاب او
به هر جا بایدش خفتان که ورزد رزم در میدانتواَش بر جسم به از جان زره‌پوشی کن از گیسو
وگر هنگام پیکارش به شمشیر اوفتد کارشتو بر کف گهربارش بنه تیغ از خم ابرو
ولیک ای لعبت سرکش مخیز از کاخ بنشین خوشکز او ار دوست مینووَش نشاید فتنه در مینو
تو با این طلعت شایان چو در اردو کنی جولانربایندت ز مو چوگان چنان کِت از زنخدان گو
یکی از چشم تو گویا که هی هی اندر این صحراز بخت شاه شد بر ما به پای خویش صید آهو
یکی بر قد تو مفتون که بخ بخ اندر این هامونشد از اقبال صدر اکنون معسکر باغی از ناژو
مهین اسپهد اعظم هِزَبر از دودهٔ آدممسالک‌دان ملایک‌دم حقایق‌دان دقایق‌جو
برایت اندر آن شیرش که از گردان کند سیرشکشیده رعب شمشیرش به گرد مملکت بارو