گنج

شمارهٔ ۶۸ - ممدوح این قصیده معلوم نیست

۱۹ بیت
رمضان آمد و آنگونه از او در حذریمکه اگر نیک به ما درنگری محتضریم
جنت نسیه فردا چه کرامت داردما که امروز بنقد از رمضان در سقریم
کی بیابیم بعقبی شرف از بزم علیما که اکنون بجهان جمله بسان عمریم
نان به بازار بدین سان که دل از ما ببردبیم آنست کز او آب رخ خود ببریم
بوالبشر را به جنان خوشه گندم بفریفتما مگر خود نه ز اولاد همان بوالبشریم
روزه اینگونه که امسال بخود بسته وقارحالها در شرف صحبت او مفتخریم
روز گوئی بود از طایفه روز شمارکه نیاید شب آنچیز که ساعت شمریم
روزی اینگونه که با عمر ابد زاده بهمچون توان روزه بسر برد مگر ما خضریم
بتر از این همه زاندازه برون گرمی فصلکه از او با دهن خشک و به چشمان تریم
خوردن تشنگی و خوردن گرما ستم استخوردن ار باید آن به که همان روزه خوریم
نی چسان روزه توان خورد که در عهد امیرروزه خوردن نتوان گر همه اندر سفریم
بصر ما چو ز گرد ره او گشت بصیراختر آن را ز صفا مایه نور بصیریم
تا شد از حسن قضا خدمت او قسمت ماحکمران بر فلک و باج ستان از قدریم
ما که از ماده شکالی برمیدیم مدامدر پناهش هله تیغ آخته بر شیر نریم
تا که خاک قدم وی شده تاج سرماچرخ را تالی خورشید همه تاج سریم
داورا بنده و یک بیست تن از اهل سرایپنجسالست کز اقبال تو با صد خطریم
ما که بودیم کمر بسته بخلق از پی سیمهر یکی صاحب صد بنده زرین کمریم
لیک حالی رمضان سخت مطول آمدسست کن بند سرکیسه که بس مختصریم
تا دمد ماه صیام افسر تو فرقدسایکز تو خورشید صفت در عظمت مشتهریم