گنج

شمارهٔ ۶۶ - وله

۴۴ بیت
سلطنت تا به کمان یافت ز سرتیپ سهامچرخ میدان سپه آمد و مریخ غلام
پس ازین لشکر شه تاج برد از خورشیدبعد از این جیش ملک باج ستد از بهرام
تیر بهرام خورد خاک ازین پس در کیشتیغ خورشید زند زنگ ازین پس به نیام
باش کز فتح برد بر درِ شه جیش نبردباش کز تخت کشد در برِ شه صفّ سلام
به صف خیل وی از صور سرافیل دهلبه کف فوج وی از شهپر جبریل حسام
زور هر یک به تن شیر گذارد تشویرخشم هر یک به سر سام سپارد سرسام
خود از الوند بیاسوده به جای تارکدرع از البرز بیاکنده به جای اندام
اگر این است هماورد جنودش ثعباناگر این است سپهدار سپاهش ضرغام
بهر ابطال به دست آرد از ماه علمبهر افواج به پا سازد از چرخ خیام
بسته یابی همی از راجل او چار ارکانخسته بینی همی از راکب او هفت اجرام
شهرها سازد هر یک به دل‌انگیزیِ مصرملک‌ها گیرد هر یک به طرب‌خیزیِ شام
بینی پیل به جای شتر آرد به مهارکله شیر به جای فرس آرد به لگام
ای سپاهی بتِ جوشن‌خطِ خفتان‌گیسوکِت از آن صف‌زده مژگان سپهی خون‌آشام
چشم و ابروی تو بر ماه کشد تیر و کمانخال و گیسوی تو بر مهر نهد دانه و دام
مشک با بوی خطت خون‌جگری بس غمّازماه با حُسنِ رخت دربه‌دری بس نمّام
این که می‌گفت که دستان زدن از نافه و قندنکند مشکین مغز و نکند شیرین کام
وصف لعل تو مرا شهد چکانَد به دهنیاد زلف تو مرا مشک فشانَد به مشام
خوی به چهر تو چو از مهر فلک جلوهٔ خاصخط به روی تو چو بر دور قمر فتنهٔ عام
لیک با این خط مشکین و عذار سیمینبِهْ که با من به پذیرایی میر آیی رام
کآید اکنون ز سفرِ داورِ افلاک‌مسیرکآید امروز ز ره ضیغمِ فردوس‌کُنام
پس از این بِهْ که نپایند پلنگان به جبالبعد از این بِهْ که نپویند ضیاغم زآجام
مهر با تیغ وی از کوه به در نارد دستماه با رمح وی از چرخ برون ننهد گام
جوید اقبال از او نطفه همی در اصلابخواهد امداد از او بچّه همی در ارحام
گفت او را ز شرافت هنر سحر حلالکاخ او را ز شرافت خطر بیت حرام
خامیِ کارِ قضا با مددِ او پختهپختهٔ فکرِ قَدَر در برِ تدبیرش خام
نه همین اکنون زیر فلک و روی زمینهم لیالی‌ست به نظم اندر از او هم ایام
حکمش آنگاه جنیبت به بسایط می‌راندکه نبد ابلق ایام و لیالی را نام
رو به پشت سم خنگش نتواند مالیدخرد ار پای نهد بر سر دوش اوهام
ای امیری که به خلق ار نه صیام آمد فرضبود از جود تو صد رخنه فزون‌تر ز صیام
فطرتت را همه بر حل مشاکل اصرارهمتت را همه بر بذل موائد ابرام
ابر با صولت بطش تو بگرید بر برقبرق با دولت بخش تو بخندد به غمام
جز که سر بر در ایوان نهدت از آغازجز که در ره میدان دهدت در انجام
نبرد دایه پی پرورش طفل پدرننهد پستان اندر دهن کودک مام
دلربا نظم تو سرمایه فرستد بر وحیجان‌فزا نثر تو پیرایه دهد بر الهام
اندر آن وقعه کز آشوب قوی‌پنجه یلانملک را برگسلد از کف تقدیر زمام
گرز گویی به روان باشدش از مرگ خبرتیغ گویی به زبان باشدش از برق پیام
بس فتد قاتل و مقتول خرد ننهد فرقکه یل و کشته کدام است و تل و پشته کدام
ناگهان بر سپه خصم چو رانی تو سمندجای خوی خون زندش موج ز بیمت به مسام
خواهد از سطوت تو چرخ مناص از آجالجوید از هیبت تو دهر ملاذ از اعدام
ببری کشور حاسد نگشاده بازوبشکنی لشکر دشمن نکشیده صمصام
داورا این منم آن نغز سخنگو جیحونکه بود نام مرا تا ابد انوار دوام
نه چو من باشد هر کس بودش سبلت و ریشنه چو موسی است هر آنکه به فسون بنهد دام
حدت ذهن من و کیک به شلوار عقولجودت ذوق من و ریگ به کفش افهام
تا عرض راست به هر حال قوام از جوهرفتح را باد ز نو خنده حسام تو قوام