گنج

شمارهٔ ۵۷ - در تهنیت عید قربان

۳۹ بیت
عید اضحی شد و از دولت این جشن جلیلحا ج را کوی خلیل است و مرا روی خلیل
کوی جائیست زگل جنانیست زدلآن پر از خان خلیل آن دگر از جان جلیل
گرد زمزم زده صف حاج و خلیلی است مراکه بود با ذقنش جامه زمزم در نیل
گر خلیلی که مرا هست بهاجر گذردنه عجب گر کشد اندر قدمش اسماعیل
حجرالاسود اگر خال بحالش نکردآوردسجده چو بر بار خدا عبد ذلیل
حلقه کعبه اگر چنبر جعدش بیندشود از حلقه بگوشان خروشان و دخیل
ای خلیل دل عاشق که بکوی تو زشوقخویش را میش صفت ساخته قربان جبریل
عید قربان شد و من نیز برآنم که چو حاجبندم احرام و سوی کعبه زنم طبل رحیل
گر بدوران امیر الامرا ننهم حجپس در ایام که این رتبه نمایم تحصیل
چاکران دارم در پایه چو پرویز بزرگمرکبان دارم در پویه چو شبدیز اصیل
هم توانم که نهم تخت به یثرب از عاجهم توانم که زنم هودج تا مکه بفیل
در منی با در و یاقوت نمایم جمراتدرحرم از مه و خورشید فرازم قندیل
بچه ترسایان گیرم بغنیمت از رومکه بود بر رخشان خط چو بزیبق انجیل
خرد سال اسبان آرم بهدیت از نجدکه کند برق زگرد رهشان دیده کحیل
از سقایت قدح حاج کنم مالامالوزعمارت بصفا حصن کشم میلامیل
زی عراقی برم از لعل مرصع موزهبحجازی دهم از سیم مطرز مندیل
اسبهائی بجنیبت رودم در موکبکه بدرند دل وگوش فلک را بصهیل
دیگهائی بخورش جوشدم اندر مطبخکه از او بهره برد منعم وابنای سبیل
باری این قدر چو از من بظهور اید بذلحاج را جوش تحیر فکند در تخییل
این بدان گوید این نیست مگر حضرت خضرکه خدایش بتفضل سوی ما کرده دلیل
آن بدین گوید اینگونه که پیمایدکیلاین بشر نیست همانا که بود میکائیل
عربان از عجمان پرسند از روی عجبکیست این مرد که حاتم ببر اوست بخیل
گنج یابیده کس این طور نبخشد بطربمال دزدیده کس اینسان ندهد با تعجیل
می ندانند که این حشمت و این مکنت و سازجمله در یک صله ام داده براهیم خلیل
و آن کرمها که بمن کرده اگر شرح دهمهمه گویند امیر است و یا دجله نیل
آفتاب فلک یزد و ستوده یزدانکه بود بر سرش از پور ملک ظل ظلیل
کلک را پنجه او چون کف موسی و عصاملک را مقدم او چون دم عیسی و علیل
از ازل آدم بالنده بدین راد خلفتا ابد حوانازنده از این پاک سلیل
خامه اش را بصریر است دم روح قدسصارمش را بنهاد است فر عزرائیل
بحر وکان روزی همدست شدند از در شورکه توانند مگر جود ورا گشت کفیل
او بدرپاشی و زر بخشی بگشاد چو کفآنچه خواندند کثیرش نبد الا که قلیل
مهچه رایت او کرد بهر سو اقبالچرخ صد جای بخاک اوفتدش بر تقبیل
ای امیری که بر او رنگ چو بفروزی چهرمهر و مه پیش تو بر رشوه سپارند اکلیل
دست حق در صدف قدرت خود تا بکنونگوهر ذات تو را هیچ نپرورده عدیل
دل تو سر سویدای ملک راست امینرای تو ملک فلک پهنه شه راست وکیل
دست تدبیر تو آنجا که شود عقده گشادیگر از جانب تقدیر نه قال است و نه قیل
دولت فرخ تو نایبه را سیل بنافکرت متقن تو حادثه را سد سبیل
تا بهر سال همی درگه حج ناسک رازاستلام حجر اسلام پذیرد تکمیل
دور بدخواه تو از کاهش ادبار قصیرعمر احباب تو زافزایش اقبال طویل