گنج

شمارهٔ ۱۰۳ - وله

۲۵ بیت
ای کز دو چهر غیرت یک بوستان گلیاز گل گذشته گاه طرب به ز بلبلی
نادر به کف فتد چو توئی کز جمال و صوتهم با نوای بلبل و هم با رخ گلی
روز شکار با دوش باز جرهوقت خمار با اثر ساغر ملی
مانی به سرو و ماه ولی سرو و مه نه‌ایکز قد و رخ به سرو و مه اندر تطاولی
ماهی ولیک ماه شکر پاش پاسخیسروی ولیک سرو سمن بوی کاکلی
از جور خویشتن به من اندر تعمدیوز میل من به خویشتن اندر تجاهلی
با دل چه گفته‌ای که همی در تصوریبا جان چه کرده‌ای که همی در تخیلی
پنهان ز من مگر تو به دل در شدایدیمخفی ز من مگر تو به جای تدللی
بر هرچه روی میکنم اندر برابریدر هرچه رای میزنم اندر تعقلی
در چشم من ستاده چو عکس صنوبریدر مغز من نشسته چو بوی قرنفلی
جانا مگر به چشم و سر ما مواظبیترکا مگر به جان و تن ما قراولی
هنگام هجر غارت دل چون تطیریایام وصل راحت جان چون تفالی
بر یاد سوسن از چه همی در ترانه‌ایبر بوی سنبل از چه همی در تغزلی
بنمای خط که خود تو به از کشت سوسنیبگشای مو که خود تو به از باغ سنبلی
در میگساری از بر من دور شو که منپندارمت ز لطف برای تنقلی
گاهِ شکار در بر من بازآ که منمی‌بینمت ز خوی قوی پنجه طغرلی
پرکبرتر بایوان از شاه خلخیمغرورتر به میدان از گرد زابلی
تاجت ز مشک او فر و تختت ز سیم نابسخت ای پسر تو صاحب جاه و تمولی
یاد آیدت که گفتم رای به ری خطاسترو جای کن بجی گر از اهل توکلی
نشنیدی و رسیدی و دیدی که در عجمکس نیست چون امیر عرب مصطفی قلی
ای برتر و مهین تر سردارهای شاهکز فره چرخ چاکر و انجم یساولی
اندر دل حبیب تمامی سکونتیدر خاطر حسود به کلّی تزلزلی
از اختران ز بخردی اندر تقدمیبا آسمان ز مرتبت اندر تقابلی
بنهاده در مسیل حوادث هزار سدبربسته بر شطوط نوائب دو صد پلی
تا قرص مهر نطع فلک را دهد فروغبیند فلک به خوان ظفر در تناولی