بخش ۸۱ - جواب
جوابش داد استاد سخن سنجکه نتوان یافتن این گنج بی رنج
اگر هستی به دولت صاحب هوشبگویم یک دو پندت تا کنی گوش
ز دانش زندگی جو تا توانیکه بی دانش، ندارد زندگانی
گر از دانا نداری هیچ یاریز نادان بر حذر می باش باری
کسی کو نیک خواه خود نباشدبگو با دیگری چون بد نباشد
ببر از صحبت جاهل، که عاقلنجوید همدمی با هیچ جاهل
کسی کو صحبت جاهل گزیندچنان باشد که با مرده نشیند
نشاید همچو نادان بود مغرورکه معذور است آن بیچاره، معذور
مکن بر دولت و اقبال خود پشتکه دوران همچو تو، بسیار کس کشت
مناز از دولت و جاه و جوانیکه آن نبود ز ملک جاودانی
مده تا می توانی فرصت از دستکه ریزد باده چون قرابه بشکست
اگر خواهی که از سرما بری جانبه تابستان بنه برگ زمستان
به صحرای امل دانه چه کاریکه آن دشت است و آن بادگداری
بکن قطع طمع از گنج دنیاکه نرزد گنج دنیا رنج دنیا
طمع برکن ازین منزلگه خاککه شد ناکام ازو جمشید و ضحاک
به عالم دل منه وین نکته دریابکه عالم، سر به سر نقشی ست بر آب
جهان هر چند پر زینت سرایی ستبرون کش رخت ازینجا کین نه جایی ست
درین عالم که آدم زو نشانیستدرو هر کس که می بینی بقا نیست
بود هر صنف را یک پیشه مطلوبکه می باشد مر او را آن صفت خوب
در آن کار ار به حد اعتدال استبه عالم نام او صاحب کمال است
چو داد اصناف خود را حق تعالیبه حد خویش، هر یک را کمالی
کمال عالمان نبود بجز علمکزو یکسر تواضع زاید و حلم
کمال پادشاهان عدل و انصافکمال جاهلان نبود بجز لاف
تو را پس نیست ای سلطان از آن بهکه باشند از تو در راحت، که و مه
تو را عدل است در فرمان اطاعتز تو عدلی به از صد ساله طاعت
درون خسته ای را شاد کردنبه از صد کعبه ات آباد کردن
در آن عالم که باشد دید و وادیدنخواهند از تو غیر از عدل پرسید
چو شیرین دید کان استاد کاملبگفت این نکته ها با شاه عادل
ثنا گفتش که ای دانای آگاهمرا هم گو که چون باید شدن راه
چو دادی پند خسرو، پند من همبفرما تا شوم آسوده از غم
سخنهایی کزو جان تازه گرددجهان زو هم پر از آوازه گردد