بخش ۶۶ - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین
در آن روزی که تخم مهر کشتندبه مهر تو گل ما را سرشتند
نیامد غیر مهرت در دل منکه بسرشتند با آب و گل من
مرا با مهر تو پیوسته حالی ستکه جز آن هر چه می بینم خیالی ست
به یاری تو من آن جان سپارمکه تا جان دارم از بهر تو دارم
مرا از عشق تو پروای کس نیستهوایی کز تو دارم آن هوس(نیست)
جهان تا کرد نقش کهنه را نومرا شیرین، تو را خوانده ست خسرو
به لوح دهر می بینم هویداکه تا باشد جهان گویند از ما
ملامتها که ما بردیم از عشقغرامتها که بسپردیم در عشق
حدیث آن و غمها و ملامتعجب نبود که ماند تا قیامت
جهان تا کرد نقش دهر بنیادندارد هیچ کس زین عاشقی یاد
ز بعد ما کسان کین در پذیرندمگر زین نقش، نقشی باز گیرند
کنون شاها ز روز رفته بگدرکه از رفته نمی گوییم دیگر
چو دولت یار و طالع گشت دمسازمهل کین دولت از دستت رود باز
چو با هم بی حجاب و رو به روییمسخن را تا به کی در پرده گوییم
دل و جان را چو ستری نیست با همحجاب از پیش برداریم ما هم
شویم آسوده زین گفت و شنفتنسخن تا کی توان در پرده گفتن
نپیچیم از دو زلف خویش پیوستمیان مار بگداریم از دست
دگر با هم نگوییم از چه و چونکه پیدا نیست کار چرخ وارون
به یک ره دست ازین عالم بداریمغم عالم به عالم واگداریم
شبی احوال عالم در میان بودز نیک و بد، حدیثش بر زبان بود
خوشم آمد که خوش گفت این عزیزیکه این عالم نمی ارزد به چیزی
به عالم من ندیدم غیر ازو کسمن از عالم، به عشقم زنده و بس
نکیسا چون فرو خواند این دگر باربگفت این باربد با ناله زار