بخش ۵۷ - پاسخ دادن شیرین، خسرو را
دگر ره آن سهی سرو از سر نازبه خسرو کرد چشم از دلبری باز
دو لب بگشود و چشم از خواب بر کردجهان پر شکر و بادام تر کرد
دو گیسو را زپیش رو در آویختبنفشه با گل نسرین برآمیخت
گه او شب راه بر مهتاب می زدز نرگس، گاه بر گل آب می زد
دو بادامش ز نرگس خواب می بردبه شیرینی ز شکر آب می برد
ز دلجویی چو سروی، بلکه بهترز رعنایی، هزارش ناز در سر
به پاسخ گفت کای سلطان عالمبه زیبایی و خوبی، جان عالم
نیامد همچو تو شاهی به عالمبه زیبایی ز آدم تا بدین دم
تو را در شاهی ار فغفور چین استبه درگاهت غلام کمترین است
تو را منشور شاهی هست در مشتز آدم تا بدین دم پشت بر پشت
ز هر مهتر که پیش آمد مهی توز جمشید و ز کیخسرو بهی تو
چه کیخسرو، چه افریدون، چه جمشیدکه بادا تا ابد ملک تو جاوید
چو رو با عالم عقبی نهادندهمه رفتند و دولت با تو دادند
مرا گفتی که تا کی مستمندیکشم وز دست جورت دردمندی
منه زین بیش بارم بر دل ریشکه هر کس می کشد بار دل خویش
بباید ز آرزوی دل، بریدنوگر نه بایدت اینها کشیدن
دگر گفتی که چشمت شیرگیر استکمانت ابرو و مژگانت تیر است
نه از حق، نی ز کس اندیشه داریهزاران مکر و دستان پیشه داری
دو چشمت جادوی مردم فریب استدل و جانم ز عشقت ناشکیب است
نکردی هیچ در کارم نگاهینمی بینم رخ خوبت به ماهی
ز تیر غم مزن بر سینه ام چاکمیفکن بیشم و برگیرم از خاک
مکن، چون تیر بر خاکم میندازبهل تا گردم از تیغت سرافراز
نگردیدم ز تیغت خسته و ریشکه این از طالع خویش آمدم پیش
ز تیرت جان خود را زنده دارمز تیغت سر به بر افکنده دارم
زنم چندان به زاری بر درت سرکه بر رویم گشایی عاقبت در
بلی اینها که گفتی خوب و زیباستکه همچون جامه ای بر قامت ماست
دگر گفتی به دیوان الهییکی کردند درویشی و شاهی
گذشتم از سر شاهی به بویتبه مسکینی شدم درویش کویت
نشستم بر سر کوی تو خاموششدم همچون در تو حلقه در گوش
نکو رفتی و خوش کردی، چنین بهمده از دست، این حالت که این به
که هر شاهی که او درویش باشدبه قدر از هر دو عالم بیش باشد
خوشا آن کو به هستی مبتلا نیستچو درویشی و شاهی را بقا نیست
شهان زین سر برین ایوان کشیدندکه سر در پای درویشان کشیدند
شهان آن به که با ایشان پناهندکه درویشان به عالم پادشاهند
خوش آن شاهی که بگدشت از سر نازبه پابوس فقیران شد سرافراز
چو شاهی را بود رو در تباهیخوشا درویش و ملک پادشاهی
تو را کردند از آن شاه جهانیکه درویشی بیاساید زمانی
ز بهر گنج و شاهی جان مفرسابرو در کنج درویشی بیاسا
غم شاه از پی گنج و سپاه استگدا در کنج وحدت پادشاه است
چو شاهی می نهد بر سینه داغتخوشا درویشی و کنج فراغت
دگر شاها تو گر این فکر داریکه زین سان کام خود از من برآری
مکن اندیشه این، کان خیال استخیالی باطل و فکری محال است
به یکتایی که مثلش کس ندیده ستبه دانایی که ما را آفریده ست
به سبحانی که سیاحان افلاکبدو تسبیح گویند از دل پاک
به معماری که بر فیروزه درگاهگهی مهر آورد گاهی برد ماه
به علامی که هر چه او کرد نیکوستجهان حرف و کلام و نسخه اوست
به معبودی که ما با هم رسانیدکه نتوانی چنین کام از لبم دید
مگر با من به پاکی عقد بندیکه از پستی نخیزد سر بلندی
پس آنگه روی از خسرو بگرداندو زان خسرو به کار خویش درماند