بخش ۵۴ - پاسخ دادن خسرو شیرین را
دگر ره خسرو از نوعی که دانیبه شیرین گفت از شیرین زبانی
که ای صد همچو خسرو بنده توز احسان توام شرمنده تو
لب لعلت که جانها زنده داردهزاران بنده همچون بنده دارد
خم ابروی تو کان نیست هموارچو من کشته ست در هر گوشه بسیار
سر زلفت که رشک مشک چین استبدان رخ فتنه روی زمین است
حدیثی زان دهان، کان غنچه رنگ ستنمی گویم که حالا وقت تنگ ست
قدت کان رفعتش از عرش بیش استاگر بالا بود بر جای خویش است
نمی گویم رخت ماه جهان استکه آن فرق از زمین تا آسمان است
سخنهایی که گفتم با تو ای مهنکو گفتی جوابم بارک الله
جواب تلخ از لعلت نبات استغلط گفتم که به زاب حیات است
هر آن تلخی که کردی از سر کیننه تلخی است آن که همچون توست شیرین
شدم بر تلخیت راضی و خرسندکه آن پیشم به است از شربت قند
ز یاقوت لب آن درها که سفتیبه روی بنده آن بدها که گفتی
نگویم بد که بد گفتن نشایدکه هرگز بد ز نیکویان نیاید
نگویم کز تو جانم در خروش استکه گر زهرست، از لعل تو نوش است
ندارم ای از تو یک مویی شکایتولی بشنو که می گویم حکایت
مرا چون در ره افکندی به پستیتو از خورشید بالاتر نشستی
تو آنجایی و اینجا گه که ماییمتو ای دلبر کجا و ما کجاییم
مرا گفتی، مرا پیش تو جان استولی ره از زمین تا آسمان است
دلی را معنی بسیار باشددلی را هم دلی در کار باشد
اگر چه دل ز گفتارت به کام استدلی را هم در آن دخلی تمام است
نیارد مرغ در بامت پریدنکه نتواند خرد آنجا رسیدن
تو را قصری ست ای خورشید تابانکه پهلو می زند با عرش رحمان
همی ترسم که بر بالا برآییکنی یک روز دعوی خدایی
نه چشم من بر آن بام است و منظرکه چرخ آنجا کلاهش افتد از سر
تو را کی چشم مه بی نور بیندکه هم آنجا تو را از دور ببیند
نمی گویم که کام من روا کنولی یک بار چشمی زیر پاکن
تو سروی کی به من زین در درآییکه می بینم که خوش سر در هوایی
منم جایی که پستی را مکان نیستتو در جایی که بالاتر از آن (نیست)
عجب گر خود بود راه من آنجاکه سالی می رسد آه من آنجا
ز نه گردون نگویم برتری توکه می دانم کز آن بالاتری(تو)
نمی گویم که خورشید جهانیکز آن روشنتری و بیش از آنی
نکویان کز نکویی نام دارندز تو رنگی و بویی وام دارند
ترنج مه ز سیب غبغب توستشکر را چاشنی ای از لب توست
ترشرویی مکن آخر بیندیشتو شیرینی، مکن تلخی ازین بیش
برای شکرت با من چه قهر استکه شکر بی تو در کامم چو زهرست
عتاب، آن به که با من درنوردیکه شکر در دهانم زهر کردی
ز شیرینی قندت کانست در خوردلم بگرفت از حلوای شکر
ز تلخی کز تو دیدم وز جهان همنه از شکر که بیزارم ز جان هم
بیا بازم خر از این خواری و ذلکه کوه سنگ نارد این تحمل
شدم بیمارت آخر ای طبیبمعلاجم کن که در کویت غریبم
نگاهی جانب آواره ای کنبه رحمت چاره بیچاره ای کن
به کویت گر اجل آید به پیشمهم اینجا خاک کن در کوی خویشم
بجو، زان پیشتر سامان برگمکه زیرآیی و بنشینی به مرگم
ازین سودا که دایم در سر ماستعجب دارم که نه خاک من اینجاست
غمم خور زانکه گر از غم بمیرمبه روز حشر دامانت بگیرم
به مرگ و زیست اینجا خواهم افتادمگر زینجا برد خاک مرا باد