گنج

بخش ۵۱ - رفتن خسرو به شکار و رفتن از شکار به سوی قصر شیرین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲ بیت
سحر کز کوه سر زد خسرو شرقز تیغ کوه عالم شد پر از برق
شه عالم ستان، یعنی که پرویزسوی صیدش سمند عزم شد تیز
برون آمد به صحرا با سوارانبه دولت همرکابش تاجداران
در آن روزش نبد جز بی غمی هیچنبود از بیشی آن مه را کمی هیچ
گرفته شرق تا غرب آفتابشز خاقان تا به قیصر در رکابش
سر چترش به گردون سرکشیدهجهان در سایه او آرمیده
سواران همرهش از انجم افزونپیاده هم ز حد و حصر بیرون
فلک مست از رخ گیتی فروزشملک حیران ز چرخ و باز و یوزش
در آن صحرا از انبوه سپاهیزمین در زلزله تا گاو و ماهی
ز نعل و میخ اسبانشان همارهزمین گردیده پر ماه و ستاره
سوارانش سراسر بر ستوراننهاده سر همه دنبال گوران
در آن نخجیرگه از زخم شمشیررها کرده به هر جا پنجه ها شیر
به قتل مرغ، شاهین گشته غازیسگ صیاد در روباه بازی
زدی هم باز گاهی بال و گه پرکه تشنه بود بر خون کبوتر
دماغ گاو کوهی شد فراموشکه عمری رفته بد در خواب خرگوش
پلنگ و ببر هم، زان و هم گستاخنمی کردند بیرون سر ز سوراخ
زچندان صید کانجا گشته کشتههمی بردند خلقان کشته پشته
ز چندان طمعه کاندر دست کس بودجهان را تا سر صد سال بس بود
سزد چرخ ار ز صید خسروانیکند تا دور دارد میزبانی
در آن نخجیر دلکش از که و مهکه بودند از نکویی یک ز یک به
به صیدی گرچه هر یک را نظر بودملک را چشم بر صیدی دگر بود
زصید ار کرده بود او شیر را قیدشده بود آهویی را در جهان صید
بنه گردن که آخر نیست تدبیرچو گردیدی اسیر صید تقدیر
مکش سر وز سر تقدیر مگدرکه صید تیر تقدیریم یکسر
فلک را گردش پرگار این استزمان را روز و شب خود، کار این است
که این یک را به زنجیر قضا قیدکند وان را به تدبیر قدر صید
برو خوش باش و با تقدیر می سازمده گر سر برندت هیچ آواز
که در نخجیرگه خوش گفت پیریکه صیدی نیست بی آسیب تیری
پس آنگه با سواران هم آهنگبه سان مرد جنگی در صف جنگ
شکار انداز دشت و کوه، پرویزهمی شد مست، بر بالای شبدیز
که ناگاهان در آن نخجیر کردنقضا بردش کشان بربسته گردن
بهانه کرده صید و زان بهانهبه سوی قصر شیرین شد روانه