گنج

بخش ۴۸ - قصه شکر اصفهانی

چو مریم را سر آمد عمر، خسروطلب کرد از بزرگان همسر نو
بزرگانی که بودندش ملازمهمه یکسر بدین گشتند جازم
که در شهر صفاهان دلبری هستکه مانندش عجب گر دیگری هست
به حسن اعجوبه دور زمان استبه مجلس داری آشوب جهان است
به ملک دلربایی بس که نیکوستز مشرق تا به مغرب شهرت اوست
ز شیرینی که دارد آن دلارامزمانه کرده است او را شکر نام
به نطق آمد غلام شکرش قندهزارش دل به هر یک موست در بند
مجو زان حسن در اطراف عالمکه مثلش نیست در اکناف عالم
چو او ماهی ندیده کس در آفاقکه در خوبی ست چون ابروی خود طاق
کنیز و خادمش هر دو به درگاهیکی را نام مهر است و یکی ماه
رخش ماهی ست، مهرش گشته همبرقدش سرویست، خورشیدیش بر سر
دو چشمش در نکویی شهره هر دوخجل زو مشتری و زهره هر دو
دو گیسویش به گاه سرفرازیشب عشاق را داده درازی
بر رویش که خورشیدی ست در خوردهانش ذره ای و ذره کمتر
شکر صد تنگ ریزد هر طرف بیشچو جنباند به نام خود، لب خویش
اگر خواهی ز لعل و چشم او نامبرو آن را ز شکر پرس و بادام
اگر خواهد دلت از لعل او قوتگهر هایش بجو از در و یاقوت
لب چون شکرش به از نبات استدهانش چشمه آب حیات است
از آن چشمان که هر سو ناز داردعجب ترکان تیرانداز دارد
به چشمان حاجب از ابرو نشاندهبه هریک غمزه، صد جادو نشانده
چنان لب، کی بت چینیش باشدمگر شیرین به شیرینیش باشد
چو خسرو ذوق شیرینی ازو یافتبه خواهش در طلبکاریش بشتافت
بگفتا بارها من وصف آن ماهشنیدستم ز مجلس ها به افواه
عجب گر سوی او باشد نگاهمکه من محبوب هر جایی نخواهم
بزرگانی که او را دیده بودندصفتهایش همه بشنیده بودند
به دارای جهان خوردند سوگندکه او هرگز به کس نگرفت پیوند
بلی دارد کنیزی چند چون ماهکه بر مردم زند از دلبری راه
به مجلسها رود، لیکن دم کاررود او و کنیزان را دهد بار
به رعناییش سرو بوستان نیستبه عیاری آن مه در جهان نیست
چو بشنید این سخن، خسرو طمع کردکه از خرما شکر بهتر توان خورد
مزاجم را به غایت هست در خوربه جای نخل مریم تنگ شکر
نمی باید ز شکر داشتن دستکه خرما را به شکر نسبتی هست
دل خود را دهم یکبار تسکینبدین شکر ز تلخیهای شیرین
دل شه چون بدین گردید مایلبگفت این کار باید کرد حاصل
بزرگی از صفاهان پیش شه بودفرستادش به سوی اصفهان زود
بدو داد از خزاین مال بسیاردگر زاسباب آنچش بود در کار
بزرگ آنگه ندید آن کار را خردببرد آنها و شکر را بیاورد
چو آمد سوی خسرو تنگ شکربه استقبال او رفتند لشکر
در آوردند در باغی به نازششدند اهل مداین پیشوازش
رسانیدند آنگاه آن مه نوبه اعزاز تمامش پیش خسرو
ملک آنگاه، آن در یگانهببستش عقد و بردش سوی خانه
شبی تا روز، با وی عیش بگداشتز درج سر به مهرش، مهر برداشت
دلش هر گه ز شیرین یاد می کردبه شکر خاطر خود شاد می کرد
به شکر چند روزی گشت خشنودکه در خرمای مریم استخوان بود
ولی هر چند خود می ساخت مشغولز عقلش، عاشقی می کرد معزول
نمی کرد از غم شیرین به شب خوابکه نبود تشنه را تدبیر، جز آب
نمی شد از شکر، تلخیش تسکینبه خود هر چند کان می کرد شیرین
به تلخی با شکر، ناچار می ساختشکر، شیرینی ای با خویش می باخت
ز گرمی شکر شد چهره اش زردکه بیش از پیش، حلوای شکر خورد
نبد چون شربت شیرینش در خوراز آن، دل سوختش حلوای شکر
از آن گرمی، تن خسرو بر افروختکه از شیرینی شکر، دلش سوخت
چو شکر کرد این احوال معلومتو گفتی آتش افکندند در موم
به تنگ آمد دلش، بگداشت نازشز آب چشم خود شد در گدازش
تنش بگداخت، ز آب چشم بی خواببلی، تنگ شکر بگدازد از آب
شود تا شربت قندش چشیدهگلابی می زدش از آب دیده
در آن آب و عرق بگداخت شکرکه خسرو داشت دل، با جای دیگر
غم شیرینش منزل کرد در دلشکر در کام او شد زهر قاتل
ز جام عاشقی شد باز سرمستدگر سودای شیرین بردش از دست
دگر ره با سر پرگار خود شدز کار افتاده بد، با کار خود شد
بسی سرگشتگیها آیدش پیشچو افتد مرد از سر رشته خویش
چه در عشق حقیقی چه مجازیمهل تا رشته خود گم نسازی
به بازار جهان بازی خورد کمهر آن کو دارد این سر رشته محکم
مزن پر، پا به سر کز کنه بی عیبچو فرمان شد که بیرون آیی از غیب
به بختت هر چه آن گردید طالعکنندت باز با آن خیر راجع
قضا این دان و تقدیر این چنین استهمین حب الوطن را معنی این است
اگر این راز پنهان باز یابیبه درد خویش درمان بازیابی
چو شه را از ازل این راز دادندبه دستش رشته دیگر باز دادند
دگر با رشته تقدیر پیوستکه بودش از ازل آن رشته در دست
دگر با عشق سر آورد و بر راهبگفت از رفته ها، استغفرالله
زکفر غیر رو آورد با دینفتادش باز در سر شور شیرین