گنج

بخش ۴۵ - گفتار در سبب مرگ فرهاد

ز بعد آنکه خسرو شاه بادادسر فرهاد را با سنگها داد
نمی شد فکر اویش یک دم از دلنبود از کار او یک لحظه غافل
نبود از محرمانش جمع بسیاربه جست و جوی اوشان غیر ازین کار
که می گفتند با خسرو همه رازیکی نارفته می آمد یکی باز
چو حال کوهکن گفتند با شاهکه نصف از بیستون برداشت از راه
دگر شیرین چه نوع آمد به پیششچگونه برد سوی قصر خویشش
درافتاد آتشی در شاه کشورکز آن آتش برون شد دودش از سر
بگفتا او که نیمی کوه برکندکند آن نیم دیگر را به یک چند
خلاف شرط کردن نیست احسنچه سازم با وی و با شرط او من
خلاف شرط بس کاری ست دشوارببایدکرد تدبیری درین کار
پس آنگه سخت در این کار درماندندیمان را و یاران پیش خود خواند
چو یاران را به مجلس با هم آورددرین معنی به ایشان مشورت کرد
که این فرهاد نصفی کوه خارایبه ضرب دست و بازو کند از جای
چو از دست وی این آمد به دیدارمعین شد که خواهد کردن این کار
کنون این کار را تدبیر چه بودپس از تدبیر، تا تقدیر چه بود
چو خسرو گفت این، یاران خسروعجب اندیشه ای کردند بشنو
چنین گفتند با شاه جوانبختکه ای لایق به تو هم تاج و هم تخت
عجوزی را بباید کرد پیدابدو دادن ز شکر نان و حلوا
فرستادن به سوی بیستونشسوی فرهاد کردن رهنمونش
که چون آنجا رسد گوید که مسکینچه چندین می کنی جان بهر شیرین
تو آن کس کز برایش می کنی جانازین دنیای فانی یافت فرمان
که چون او بشنود این، در زمانشبرآید بی سخن فی الحال جانش
پس آنگه یک عجوزی نابکاریطلب کردند و دادندش قراری
که گر این کار از دستت برآیددهیمت خواسته چندان که باید
چو بشنید این سخن، فرهادکش،زودروانه شد سوی فرهاد چون دود
دو نان گرم پر حلوای شکرچه حلوای شکر، کز زهر بدتر
به هم پیچید وانگه بر میان بستبر فرهاد مسکین رفت و بنشست
برآورد آه سردی آنگه از دلکه ای فرهاد سعیت هست باطل
مکن این جان که شیرین رفت در خاکجهانی مرد و زن را کرد غمناک
ز مرگ او کسش سویت گذر نیستز بهر این از آن حالت خبر نیست
به عالم شد حدیث مرگ او فاشبه من دادند اینک، نان و حلواش
دریغ آن قامت و شکل و شمایلکه بر وی مرد و زن بودند مایل
دریغ آن هیات دلجوی چالاککه از پا ناگهان افتاد در خاک
چو لختی گفت ازین، بیچاره فرهادبه سر غلطان شد و در خاک افتاد
زمانی نیک از خود رفت و آنگاهبرآورد از دل آتش زده آه
که آه و صد هزار آه از دل مندریغ از سعی های باطل من
گره از مشکل من بخت نگشودتمام این عمر من باد هوا بود
درین اندیشه نغنودم همه عمربه هرزه باد پیمودم همه عمر
عجب خرسنگی اندر راهم افتادو زان سعی من آمد باد بر باد
چو لختی گفت ازین فرهاد مسکینبداد از داغ شیرین جان شیرین
جهانا تا کی این دستان طرازیبه دستان هر زمان صد مکر سازی
که خواهد جان ز دستت برد، چون جاننبرد از دست دستان تو دستان
نبینم در نهادت غیر بیدادز تو فرهاد کش فریاد فریاد
نه تنها رفت فرهاد از تو در خاککه کشتی خسروان دهر را پاک
ندادی هیچ شه را در جهان طشتکه بازش سر نبریدی در آن طشت
ز شیرینی ندید از تو کسی بهرکه کامش را نکردی باز چون زهر
بکشتی هر که را دادی دمی زیستنخندید از تو کس کو زار نگریست
غمی را از دلی بیرون نکردیکه صد بارش دگر دل خون نکردی
چه خوش زد این مثل آن مرد باهوشکه چیزی کان بهایش نیست بفروش
متاع دهر را نبود بهاییمخر آن را که نتوان برد جایی
مخر از شرم این کالای دورانکه گر روزی شود، نقصان کنی زان
ازین دنیا که یکسر نقش و زیب استمخور بازی که سر تا پا فریب است
مرو از ره ز بازیهای ایامکه آن را نیست پایانی سرانجام
به جان کوش و کن از خاطر برونشکه دنیا نیست چیزی در درونش
خیال و خواب دنیا را وجودیمنه کاندر زیانش نیست سودی
میفت از رشته ایام در پیچکه چون وابینی آن هیچ است بر هیچ
به بازی زمان زنهار مگروکه هر لحظه کند بازیچه ای نو
ببین تا خویشتن را در نبازیکه دانایان ازین خوردند بازی
بدین مکاره با حکمت به سر بربمان بر جایش و بگدار و بگدر
بهی از وی مجو کو را بهی نیستمقالاتش بجز طبل تهی نیست
جهان نبود به غیر از رنج و دردینباشد آخرش جز آه سردی
بیا یکباره کن این راه را طیکه شد کاووس ازو محروم و هم کی
نباید در کف این دون زبون شدکزو تخت فریدون سرنگون شد
مخواه از او و گنج و مال او عونکه پس مرگ است از قارون و فرعون
نظر کردم ز آدم تا بدین دمندید از وی کسی جز محنت و غم
کسی گرداند از وی وقت خود شادکه از وی هیچ وقتی ناورد یاد
مسیحاوار رخ تابد ازین دیربه سوی عالم علوی کند سیر
جهان دیو است و دارد طبع آتشبود دیوانگان را دل بدان خوش
جهان شهری ست پر از دیو مردممرو در وی وگر نه می شوی گم
تو با وی بد کن ار نیکی نمایدبه رویش در ببند، ار برگشاید
مبر هرگز مر او را هیچ فرمانهر آن چیزی که گوید کن، مکن آن
فلک طشتی ست مالامال از خونزمین دشتی ست زو ره نیست بیرون
برو زین دشت دل برگیر و این طشتفرو شو دست ازین طشت و ازین دشت
که می داند که این دور پیاییبدین منوال خواهد بود تا کی؟
مشو آشفته از این برق و رعدشکه حکمتهاست در این نحس و سعدش
چو گردد کهنه دورش از رواروبه سر گیرد دگر ره دوری از نو
جهان داشی ست کانجا خاک مردمزمانی کوزه می سازند وگه خم
فلک را کن قیاس از چرخ فخارکه هردم زو شود شکلی پدیدار
زمان هر گه که دوری با سر آردزند چرخی و دوری دیگر آرد
زجمشیدی به ضحاکی کند سیرگهی در شر گراید، گاه در خیر
مخور بازی که نبود از زمان دورحدیث ایرج و افسانه تور
مشو غافل که دیدم هست بسیاربریده سردرین طشت نگونسار
اگر بینی بدی از دهر، مخروشکه سرها رفت در خون سیاووش
مباش ایمن اگر کردی خطاییکه خواهی دید از آن آخر جزایی
که دانا گفته است از هوشیاریکشنده را کشند آخر به خواری
بد از خاطر به درکن زانکه آخرشود پوشیده های دهر ظاهر
سلیمی در پناه عاشقی روکزو مشهور شد فرهاد و خسرو
مباش از عشق خالی یک زمانیکه یک دم زو همی ارزد جهانی
مبین جز مهر عشق از کل ذراتکه در عشق است عقل عاقلان مات
مجازی را ندانی عشق فرهادکه عشقی زان ندارد هیچ کس یاد