گنج

بخش ۴۳ - مناظره کردن خسرو با فرهاد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۱۸ بیت
نخستین گفت کای فرهاد چونیچرا چندین ز عشق او زبونی
زبان بگشاد فرهاد دلاورکه بشنو پاسخ ای سلطان کشور
به صورت مرد عاشق گر زبونستبه معنی بین که از عالم فزونست
مبین جز عشق در ذرات موجودکه غیر از عشق چیزی نیست مقصود
بگفت از عشق مقصود دلت چیست؟بگفتا عشق مقصود است، دل کیست؟
بگفت از عشق ورزیدن چه خواهی؟بگفتا شاهی از مه تا به ماهی
بگفتا عاشقان را دل نه دینستبگفت از عشق خود مقصود اینست
بگفتا کام کفر است از دلارامبگفتا هست از آن ناکامیم کام
بگفت او در خور من پادشاه استبگفت از او به تو صد ساله راه است
بگفتا دوری از یارت خبر نیستبگفت از او به من نزدیکتر نیست
بگفتا هستیت در ره نه نیکوستبگفتا نیستم من، خود همه اوست
بگفتا از سر این کار بگذربگفتا کی کنم گر می رود سر
بگفتا در سرت سودای خام استبگفتا غیر ازین بر من حرام است
بگفتا نشنوی تو غیر نامشبگفتا در نظر دارم مدامش
بگفت او نیست تا تو بینی اش چونبگفت او از دل من نیست بیرون
بگفت آسایشی جو، این چه حال استبگفتا عشق و آسایش محال است
بگفتا ترک کن این کار و بگذاربگفتا من ندارم غیر ازین کار
بگفتا خواهش از دلبر گدایی ستبگفتا این گدایی پادشاهی ست
بگفتا پادشاهی جو ز پیشمبگفتا پادشاه وقت خویشم
بگفتا چند کافرماجراییبگفتا تا دمی کم آزمایی
چو خسرو هر چه گفت از وی جوابیشنید افتاد اندر اضطرابی
ز مجلس منفعل گردید و برخاستبه لطف آنگاه از وی کرد در خواست
که کوهی هست اینجا در گذرگاهکه ما را زانست صد خرسنگ در راه
اگر فرهاد آن بردارد از پیشبه پیشش میکنم این شرط با خویش
که جان من خلاف او نجویدبرم فرمانش هر چیزی که گوید
چو بشنید این سخن از شاه فرهادبه غایت شد دلش از این سخن شاد
زمانی فکر کرد و گفت با خویشکه هست این کار حلوا خوردنم پیش
پس آنگه گفتش ای سلطان عالمبه تو سلطانی عالم مسلم
کنم زین راه دور این کوه سنگیناگر خسرو بگوید ترک شیرین
چو بشنید این سخن خسرو ز فرهادبران شد تا کشد او را به بیداد
که دیگر گفت کاین کاریست دشوارهزار از این نیارد کردن این کار
بگویم خوش بود شرط ست و چندیورا زین دنبه سازم پوزبندی
به روی دنبه اش پیهی گدازمو زان دنبه بروتش چرب سازم
دهم زین دنبه روزی چند لوتشنهم زین کار بادی در بروتش
که این دیوانه را در سر خیال استزراه این کوه بر کندن محال است
نهد سر چندگاهی بر سر کوهبگیرد آخرش زین کار استوه
به جا بگدارد این سودای باطلنیارد دیگر این اندیشه در دل
پس آنگه گفت کردم شرط برخیزبه من زین بیش، در این کار مستیز
چو فرهاد این سخن را شرط پنداشتبه پا برجست چست و تیشه برداشت
به عزم ره میان بر بست محکمبه سوی بیستون رو کرد در دم
به هر حمله فکندی کوهی از پایبه هر یک تیشه کردی چاهی از جای
چو لختی چند کند از کوه فرهادز نقش و نقشبندی آمدش یاد
چنان بر سنگ زد تمثال خسروکه پیدا گشت گویی خسروی نو
دگر تمثال شبدیز آنچنان کردکه در خوبیش مشهور جهان کرد
ز یک سوی دگر زد نقش شیرینچنان کامد سزای مدح و تحسین
ز گلگونش دگر زد آنچنان رنگکه جانی کرد گویا در تن سنگ
چو وا پرداخت از شیرین و خسروبه هر یک گوشه نقشی ساخت از نو
به هر سنگی کزان که بر شکستیبه جایش صورتی خوش نقش بستی
شکستی روز تا شب سنگ خاراکشیدی شب همه شب سنگ از آنجا
چو در سر شور شیرینش فتادیسری در پای آن صورت نهادی
ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدیشدی و قصر او از دور دیدی
نشستی روبه روی قصر یک دمبرون کردی بدان دیدن ز دل غم
به مژگان از ره او خاک رفتینهادی روی بر آن خاک و گفتی
که ای دلبر فدایت باد جانممبادا بی غمت نام و نشانم
ندارم هیچ آسایش زمانینمی یابم ز دست غم امانی
تنم هر چند کوه از جا بر آوردمرا کوه غمت از پا در آورد
به من آن کرد کوه غم ز بیدادکه کوه از ناله ام آمد به فریاد
برای خاطر تو ای مه نومرا آخر به سنگی بست خسرو
که رو در عشقبازی باش یکرنگوگرنه می زن اینک سر برین سنگ
نبد در من زیکرنگی چو رنگیسری دارم کنون ای یار و سنگی
کنونم نیست جز این سنگ حاصلکه گه بر سر زنم گاهیش بر دل
بود تا کوه هستی پیش راهمنخواهد بود ره در پیشگاهم
ببین یک ره به سویم کن نگاهیکه از کوه تنم مانده ست کاهی
و زین کاهم نباشد جز ستوهیکه این که در ره من هست کوهی
مکن منعم اگر دل دادم از دستکه در کار خودم اندیشه ای هست
دلیلم باش و راهی پیش من نهبه انصاف آی و خود انصاف من ده
که در عالم، که دید این جور و بیدادکه خسرو وصل یابد، هجر، فرهاد
مرا مردن ازین غم هست دشوارکه دارد چرخ ازین بازیچه بسار
چو رنج آمد نصیب من ازین گنجچه خواهم کرد حاصل من ازین رنج
ز گنجم رنج بردن احسن آمدکه رنج من همه گنج من آمد
چو گنج خسروی را هیچ کم نیستنصیب من اگر رنج است غم نیست
چنین آمد نصیب من ازین جانکه خسرو پرورد جان من کنم جان
کنون ای مه به امیدی که داریکه چون جانم رود از تن به خواری
دل خسرو نیازاری ازین بیشنسازی چون منش دور از بر خویش
وصیت بشنو از من گفتم ای یارچو میرم از غمت زنهار زنهار
مباش از کار خسرو هیچ غافلپریشانش مگردان هیچگه دل
دلش را کن ز لعل خویشتن شادکه هست آن منتی بر جان فرهاد
ز روی خود، دل آور با قرارشمکن چون گیسوی خود تار و مارش
اگر او کرد قصد کشتن منمبادا خون من او را به گردن
مبادا هرگز از شادی ملالشبه عالم خون من بادا حلالش
گر او هم میرد از نادیدن توبگیرم در قیامت دامن تو
به دردت گر بمیرد صد چو فرهادبهل تا میرد ای جان، عمر او باد
چو من گر صد نباشد نیست زان غممبادا از جهان یک موی او کم
مرا ذوقی ست زان با عالم خودکه دیدم با کمال او کم خود
که نام من برد چون هر چه هست اوستکم ما و کمال حضرت دوست
چو دیدم در کمال او کم خویشدرین معنی نمی گویم کم و بیش
گرفتم کوه افکندم به پستیچه خواهم کرد با این کوه هستی
نخواهد داد وصلت ره به خویشممرا تا کوه هستی هست پیشم
مرا تا با من ای جان آشنایی ستمیان ما و تو رسم جدایی ست
چو هست از آشنایی ام جداییچه بودی گر نبودی آشنایی
منم ای یار تا در خانه خودمرا از خویش دان بیگانه خود
مرا تا با خودی همخانگی هستمیان ما و تو بیگانگی هست
جدایی نیست هر کو هست آگاهکه چندانی که می بینم در این راه
رهایی از منست ای جان نه از توجدایی از منست ای جان نه از تو
بگو تا کی ز خود من، من تراشممدد کن تا درین ره من نباشم
کنم از خویش تا کی بت تراشیدرین ره من نباشم تا تو باشی
چو من دست از خود و هستی بشستمتویی من، من توام هر جا که هستم
چو گفتم حال خود با تو خدا رادرین بیچارگی مگدار ما را
به عشق خود درین ره همچو مردانز هست و نیستم آزاد گردان
درین ره نیست گردانم ز هستیخلاصم ده ازین صورت پرستی
درونم را ز معنی بخش تسکینکه صورت چیست؟ نقشی چند رنگین
من این دیوار سنگین تا کی ای یارکنم نقش و نشینم رو به دیوار
در او هر دم خیالی نقش بندمدمی گریم بر او و گاه خندم
مرا زان روز و شب با نقش کار استکه عالم سر بسر نقش نگار است
ندارم زان سر دنیا و اسبابکه می بینم که آن نقش است بر آب
بدین دیوانه گر گویند فاشممرا بگدار تا دیوانه باشم
از آنم جز به نقاشی هوس نیستکه جز نقش تو ما را نقش کس نیست
ز نقاشیم هر صورت که پیش استچو من بی خویشم، آنم نقش خویش است
بود صورت کشیدن کار دعویز صورت ره دهم ای جان به معنی
مرا معنی ده از صورت طرازیکه تا گردم خلاص از نقش بازی
چو یک چندی ازین معنی بگفتیبه خود گفتی و هم از خود شنفتی
دگر باز آمدی و با دل تنگببستی باز زخم تیشه بر سنگ
هر آن تیشه که او می زد به خارهز هیبت کوه می شد پاره پاره
هر آن آهن که او بر سنگ می زدشعاعش تا به یک فرسنگ می زد
ز ضرب تیشه اش در غرب و در شرقنبد چیزی دگر جز رعد و جز برق
چو نیمی کند، از آن کوه فرهادتمام آوازه اش در عالم افتاد
جهانی مرد و زن رو سوش کردندبه قدر خویش هر یک تحفه بردند
چنان بد کوهکن در کار خود گیجکزانهایش نبودی چشم بر هیچ