گنج

بخش ۳۲ - نشستن خسرو به پادشاهی بار دوم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۸ بیت
چو شد بار دوم بر تخت، خسروجهان را داد دیگر رونق از نو
گرفتش باز دولت عشرت از سرسعادت شد قرینش بار دیگر
ز دشمن رفع شد یکباره بیمشز رجعت گشت طالع مستقیمش
گرفت از راس دولت باز آرامبرستش مشتری از کید بهرام
برست از نکبت بهرام برجیسز تربیعش دگر شد رو به تسدیس
شد اقبالش عوض بر جای ادبیرنگین و تاج و تختش داد شمشیر
کشیدش دولت از تایید یزدانزماهی تابه مه در تحت فرمان
شدش نصرت قرین و فتح و دولتدگر بر بام قصرش کوفت نوبت
فلک بازش به سر چون تاج بنهادکمر بگشود جوزا و بدو داد
شدش از دولت و شاهی میسرز حد باختر تا مرز خاور
سپاهش گو مشو زین بیش رنجهکه خصمش رفت سوی تون و تنجه
چو منشورش به شرق و غرب بردندکلید هفت اقلیمش سپردند
چو واپرداخت از بهرام چوبینفتادش باز در سر شور شیرین
چو جعد یار، کارش مشکل افتادو زان گل، خارخارش در دل افتاد
سرشک از دیده می بارید چون ابرنه خوابش بود نی آرام نی صبر
به می خوردن دل خود رام می کردبه جای باده خون در جام می کرد
ز بعد شربت شیرین دمادمدلش می سوخت از خرمای مریم
به سوی مریمش گرچه نظر بودتنش آنجا و دل جای دگر بود
در آن بیچارگی شاه جوانمردگه و بی گه اگر چه صبر می کرد
دهان از صبر شیرینش نمی شدرطب می خورد و تسکینش نمی شد
ز صبرش جان همیشه بود غمگینکه دل می خواستش حلوای شیرین
رطب هر چند باشد تازه و ترولی حلوای شیرین هست بهتر
ز یاد شربت شیرین نمی خفتز خرما خارها می خورد و می گفت
شدم سودایی از خرمای بسیارکه سودا را بود خرما زیانکار
به خرما خوردنم زان رغبتی نیستکه خرما را به سودا نسبتی نیست
دلم خون گشت از بیماری جانپی تیمار دردم ای غریبان
ز خون دیده رخسارم بشوییدروید و با طبیب من بگویید
کسی کش شربت نارنج بایدمده خرماش کان سودا فزاید
هر آن شخصی که آن را پا کند دردچه سودستش علاج درد سر کرد
دل خسرو ازین اندیشه خون بودکه سودایش ز حد او فزون (بود)
نمی زد از دم عیسی خود دمکه می ترسید از غوغای مریم
به مریم زو حکایت زان نمی کردکه زو بر جای خرما خار می خورد
به هر سوز درون می کرد سازیبه هر آه دلی می گفت رازی
گهی می گفت آوخ این چه سود استکه از گیسوی دلبر در سر ماست
ازین گیسوی مشکین دلبر منچه دانم تا چه آید بر سر من
دلش پر درد و جان پر سوز می بوددرین اندیشه شب تا روز می بود
دو چشمش شب، ز درد دل نمی خفتنمی یارست با کس، درد دل گفت
لب بالا به زیرش راز نگشودکه فی الواقع دو کار مشکلش بود
یکی سلطانی و ملکت طرازییکی جام شراب و عشقبازی
از آن خاطر نبودی برقرارشکه می بودی به یک دستی دو کارش
دل او با دل جانان نمی ساختکه مشکل جام و سندان می توان باخت
به مجلس از پی گفت و شنفتیسرودی گر دلش می خواست گفتی
مرا یک لحظه روی یار همدمبه از شاهی و سلطانی عالم
ظهور عشق از مه تا به ماهی ستبه عالم عشقبازی پادشاهی ست
کند عشق این ندا هر دم مرا فاشکه عاشق گرد و سلطان جهان باش
دگر می گفت کز شاهی و لشکربه هر حالی از آنم نیست بهتر
که با عشقش روم کنجی نشینمکه به از شاهی روی زمینم
بدارم نیز دست از رشته جانهمان گیرم که خود مریم برشت آن
گهی دیگر هوای باغ کردیدل خود را چو لاله داغ کردی
ز عشق لاله روی خود در آن باغنهادی بر سر هر داغ صد داغ
نهادی داغها بر سینه ریشبدان کردی دمی خوش، خاطر خویش
گهی چون آب، رو هر سو نهادیشدی در پای سروی اوفتادی
گشادی یک زمان رخ بر رخ گلکشیدی ساعتی گیسوی سنبل
اگر زین سو وگر زان سو شدی خوشبه گل بودی و سنبل در کشاکش
حدیث روی او هر جا رسیدیبه گل گفتی و از سنبل شنیدی
تو گفتی بود چون بلبل هزاریکه در دل داشت دایم خارخاری
چو لختی گفت ازین افسانه ها پسبه کنج صابری بنشست و با کس
نزد از شربت عیسی خود دمهمین می ساخت با خرمای مریم