گنج

بخش ۲۴ - آگاهی یافتن بهرام چوبینه از وفات هرمز و بیرون آمدن او به خسرو

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۳ بیت
چو آگه گشت بهرام از چنین حالکه خسرو از بزرگی یافت اقبال
بسی از این خبر گردید غمناکفتادش در دل از اندیشه صد چاک
از آن حالت زمانی خوش برآشفتز بعد یک زمان با خویش این گفت
که خوش زد این مثل آن مرد با رایکه اول رای زن، پس کارفرمای
پس آنگه زد چنین با خویش نیرنگکه با تدبیر با خسرو کند جنگ
زند با او به رای از هر طرف مشتکه رایی لشکری را بشکند پشت
طریق دشمنی با او عیان کردبه هر جانب رسولی را روان کرد
که این کودک ندارد فر شاهیازو هرگز نیاید جز تباهی
مر او را تخت و تاج کی، نشایدکه عشق و پادشاهی راست ناید
چو خسرو دید کز بازی ایامرعیت سرکشید از قول بهرام
شبی با جمع خاص الخاص خود مستشد از شهر مداین رخت بربست
چو بیرون شد ز شهر آن سرو گلروهوای روم کرد و چین در ابرو
تمامی آنچه بد با اطلس و بردفدای خویش کرد و سر به در برد
نخورد از رفتن دنیا ندامتکه مردان را بود سر بر سلامت
مخور غم بهر مال و گنج چندینکه پیش از ما و تو خوش گفته اند این
که گر زر رفت، دل غمگین مگردانچو سر بر تن بود غم نیست چندان
مکن خود را چو خاک از بهر زر پستکه باز آید دگر چون رفت از دست
نشد زان، یک سر مو خاطرش ریشکه پشتش گرم بود از دولت خویش
همی شد راه کز تقدیر اللهبه موقانش گدر افتاد ناگاه
ز رنج راه و اندوه و غم دلخوش آمد یک دو روز آنجاش منزل
زنادان گوش من این نکته نشنفتکه استاد سخندانم چنین گفت
که خسرو چون به موقان بار بگشادهوای ارمنش اندر سر افتاد
رها کرد انده و تیمار خوردنبه می خوردن نشست و صید کردن
چو شد احوال خسرو جمله روشنز شیرین گوش کن تا گویمت من
که از تقدیر، آن حور پری زادهوای صید بازش در سر افتاد
ز ارمن با پری رویان دگر بازبرون شد باده در سر چشم پرناز
به هر منزل که می شد صید می کردیکی نابسته، دیگر قید می کرد
که ناگه بی گمان آن سرو و دلجویبه هم خوردند یکجا روی بر روی
دو ماه از یکدگر هر یک نکوترز قامت سروشان چیزی فروتر
دو صید افکن مه و خورشیدشان چهریکی گشته شکار مه یکی مهر
چو خسرو دید آن روی پری راقران افتاد ماه و مشتری را
یکی خوبی جهان را یاد دادهیکی ملک جهان بر باد داده
یکی مویش جهانی برده از راهیکی رویش خجل کرده رخ ماه
یکی در صید چابکتر ز جمشیدبه صید آورده یک آهوی، خورشید
نظر بر روی هم چون باز کردندحدیث درد دل آغاز کردند
رهی این ناله کردی و رهی اوگهی این گریه کردی و گهی او
چو با هم رازها لختی بگفتنددگر از هم حکایتها شنفتند
رسید از هر طرفشان لشکری نیزبه هم دیدند شیرین را و پرویز
چو دیدند آن دو مه را هر دو بی شکبه ایشان آفرین کردند یک یک
رها کردند صید و باده خوردنسوی بانو شدند و صید کردن
خبر بردند بانو را که خسرورسید اینک بدینجا چون مه نو
مهین بانو دگر نزلی فراوانروانه کرد کامد باز مهمان
گرامی داشت همچون جان خویششفرود آورد در ایوان خویشش