گنج

شمارهٔ ۹

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفتکین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری
چیست سر آنکه در حمام هرکس پا نهدبر دل غمگین او بگشاید از شادی دری
گفت سرش آنکه با او نیست زاسباب جهانغیر طاس و فوطه ای آن نیز ازان دیگری