گنج

شمارهٔ ۹

بندم به سینه دمبدم از سیم مژگان تارهاوز دل بر این قانون ز غم بیرون دهم آزارها
تا لعل شکر خای تو شد قیمتی کالای تودرهر سر از سودای تو شوریست در بازارها
باشدکه یک گلبرگ تر آید چو رویت در نظرچون باد گردم هر سحر گرد همه گلزارها
بی رویت ای رشک سمن گل نیست آنها در چمندور از تو برق آه من آتش زد اندر خارها
با ضعف تن پشت دوتا تا ایستم پیشت به پادر کوی تو نبود مرا پشتی جز از دیوارها
پندار زهدم داده خو با کردن از خود گفت و گومی ده که یابد شست و شو نقش همه پندارها
جامی چه غم گر خون خورد تا شعر رنگین آوردبرخاطرت گر بگذرد روزی بدین گفتارها