شمارهٔ ۸۱
دولتم نیست که باشم به سخن دمسازتگو سخن با دگران تا شنوم آوازت
شاهباز حرم قدسی و در ملک وجودنیست جز بهر شکار دل و جان پروازت
رفتی و رشته پیوند مرا با تو قویروزی آرم به همین رشته سوی خود بازت
همچو گل گرچه به صد پاره شود پرده دلحاش لله که شوم پرده گشای از رازت
تا شدی نازکنان ساقی خونین جگرانهمه مستند ز جام می و من از نازت
بر سرم تاجی و بر تاج گهر کی باشدکه کنم جا به سر خویش به صد اعزازت
چون زند دم ز سخن پیش تو جامی زینسانکه دهد خامشیش لعل سخن پردازت