گنج

شمارهٔ ۶۹

لاله بین در بیستون چون غرق خون افتاده استگویی ازکان آتشین لعلی برون افتاده است
نی غلط کردم که از سوز درون کوهکنشعله در دامان کوه بیستون افتاده است
چون رهم از زلف مشکینت که در هر حلقه اشصد دل دانا به زنجیر جنون افتاده است
روزم از بی مهریت شب گشت و آن شب را شفقبر رخ زردم سرشک لاله گون افتاده است
بار هجران تو چون سنجم که این بار گراناز ترازوی قیاس من فزون افتاده است
دل که می تابد بر او رویت ز راه دیده هستخانه ای کز روزن آن مه درون افتاده است
طوقداران غمت گردنکشان عالمنددر میان آن همه جامی زبون افتاده است