گنج

شمارهٔ ۵۴

زهی عشق تو را بر کفرو دین پشترخت آتش زده بر جان زردشت
بود روشن ز رخسار و جبینتکه تو خورشید و ماهی پشت بر پشت
به وصف زلف تو کرده دبیرانسیاهی و قلم زانگشت و انگشت
به افسون باز نتوان رستن از عشقنشاید مشعل صبح از نفس کشت
به آن غمزه مشو جامی مقابلمزن با آن درفش از سادگی مشت