شمارهٔ ۴۸۷
نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پریاین همه بر تو حجاب است تو چیز دگری
نور پاکی و فسانه ست حدیث گل و آبلطف محضی و بهانه ست لباس بشری
جلوه حسن تو از شکل مبراست ولیمی توانی که به هر شکل کنی جلوه گری
هیچ صورت نتواند که کند بند تو رادر صور ظاهری اما نه اسیر صوری
جان همی دانمت آن دم که نهان می آییعمر می خوانمت آنجا که روان می گذری
حد اندیشه نباشد صفت خوبی توهرچه اندیشه کند خاطر ازان خوبتری
در مرایای صور ناظر منظور توییوحدت ذات تو از وهم دویی هست بری
می کنی جلوه نخست از رخ خوبان جهانآنگه از دیده عشاق درآن می نگری
گر نه از دیده عشاق تو باشی ناظرکیست جامی که کند دعوی صاحبنظری