گنج

شمارهٔ ۴۶۶

برگل از سبزه خط غالیه بویی داریچشم بد دور چه آراسته رویی داری
چه دلاویز بود زلف تو یارب که دراوصد دل آویخته از هر سر مویی داری
با همه نیک بود خوی تو لیکن چو فتدبا منت کار چه گویم که چه خویی داری
چشم بهبود مدار ای که دل افتاده چو مندرکف فتنه گری عربده جویی داری
گوی گفتن ذقنت را سخن بیهوده ستگوش تا چند به هر بیهده گویی داری
بس که گلچهره اسیر تو شد و لاله عذارچون چمن پر گل و لاله سر کویی داری
واصل کعبه شدن حد تو نبود جامیاینقدر بس که به راهش تک و پویی داری