شمارهٔ ۴۶۴
بهر خدنگ آه از بیداد دلستانیباشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
از ناله دمادم فرسوده شد زبانممی بایدم ز آهن همچون جرس زبانی
عمری به پیش تیرش بودی تنم نشانهاینک به سینه هرجا از زخم او نشانی
از تاج سربلندان شد عالی آستانشزین آستان نباشد عالیتر آستانی
آهی که دور ازان مه خوردم فرو به سینهبهر خراش جانم شد آتشین سنانی
باشد بهار خرم آن رخ ز سبزه خطیارب مباد هرگز آسیبش از خزانی
از ضعف و عجز و پیری جامی ز پا فتادیای وای اگر نگیرد دست تو نوجوانی