گنج

شمارهٔ ۴۵۵

خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسیتا درین ره ننهی پای به جایی نرسی
هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویشباشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی
تا بری عهد به سر نسبت از آدم بگسلعهد الله الی آدم عهدا فنسی
کم زن از وصل ریاحین نفس ای مرغ قفسکه تماشاگر بستان ز شکاف قفسی
گرچه از محمل لیلی نرسد بانگ درایشادم از قافله او به مقام جرسی
آید از نور رخت زمزمه نارکلیمیعلم الله که تو از شعله آن مقتبسی
نیست جز حکم تو در کشور ما حکم دگرشغل تو روز بود شحنگی و شب عسسی
تا لب جام شد آلوده ز شهد لب تومی زند مرغ دلم پر به هوای مگسی
زنده شد جامی از انفاس خوشت جان سخنشاید ار نام برآری به مسیحا نفسی