شمارهٔ ۴۴۶
خوی خود را کرده ای چون روی و نیکو کرده ایعشقبازان را به خوی نیک بدخو کرده ای
گرچه لاله در چمن آمد دورنگ و گل دورویهر دو را در عشق خود یکرنگ و یکرو کرده ای
تا فکندی چین در ابرو سجده نتوانم تو رارخنه در محراب من از چین ابرو کرده ای
بو که روزی خویش را در گیسویت بافم خوشمگر تنم را لاغر و باریک چون مو کرده ای
سرنگون افتاده سرو از رشک بالایت درآبچون به گلگشت چمن جا بر لب جو کرده ای
شهره هر بزم خواهی حسن خود را ای غزالنیست بی موجب که جامی را غزلگو کرده ای