شمارهٔ ۴۳۱
رخت را مه نخوانند اهل توجیهکه روشن نیست چندان وجه تشبیه
مکن از خوان وصلت منع سایلکه خارج باشد از قانون توجیه
غمت با دل دو حرف آمد ز یک جنسکه آن مدغم بود وین مدغم فیه
اگر حاجت به شمع افتد شبت راز جان رشته دهم وز چشم و دل پیه
چه سان آیم برون از تیه عشقتکه موسی بود سرگردان درآن تیه
چوها چشم همه کردم بدین حرفتورا بر انتظار خویش تنبیه
مس خود را مکن جامی زراندودکه پیش ناقدان خوش نیست تمویه