شمارهٔ ۴۱۸
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آهبین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوبچند دور از تو بود دیده من غرق گناه
خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدارپادشا را نبود چاره ز غوغای سپاه
کرده ام جای به سر خاک کف پای تو راجای آن دارد اگر سرکشم از افسر جاه
سرو را زیب قبا کنی و بس فتنه که خاستوای اگر بر سر آن برشکنی طرف کلاه
دل ما را کنی از لطف دو رخ بسته خویشکس ندارد دل درویش بدین لطف نگاه
نیست کس محرم راز دهنش بر ذقنشلب بنه جامی و این راز فروگوی به چاه