شمارهٔ ۴۱۱
آن تندخو که آمد خون ریختن فن اوگر خون من نریزد خونم به گردن او
هر دم چرا نهد رو دامن به پشت پایشچاک است جیب جانم از رشک دامن او
طاق رواق عیشم گردد چو گاه گاهیبینم نشان به راهی از نعل توسن او
گر زان دو رخ گشاید برقع درون خانهعکس مه و خور افتد بیرون ز روزن او
شبها چو دور ازان رخ بینم به ماه ترسمکز برق آهم افتد آتش به خرمن او
هرچند تن چو مویی از درد توست عاشقبی درد تو مبادا یک موی بر تن او
جامی تو را نبیند جز چشم روشن خودبادا هزار رحمت بر چشم روشن او