شمارهٔ ۳۳۷
برخیز تا به عزم تماشا برون رویماز تنگنای شهر به صحرا برون رویم
زین دام پای گیر و کمند گلوفشارچون سرکش آهوان به تک پا برون رویم
هرجا که هست جا همه تنگی و تیرگیستجایی که جا نبود ازانجا برون رویم
چون قدسیان ز فر تجرد کنیم پرپران ز طاق طارم مینا برون رویم
در سنگلاخ حرص شود پی سمند عزمره کرده بر نشیمن عنقا برون رویم
باشد که از کدورت هستی رهیم بازبر کف گرفته جام مصفا برون رویم
ما را درین سلوک چو ما نیست مانعیجامی ضرورت است که بی ما برون رویم