گنج

شمارهٔ ۳۳۱

شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنمطوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم
مهر و مه تابد ز روزن ور تو مهمانم شویبر فلک تابد فروغ مهر و ماه از روزنم
در تن از پیوند دل هر جا فتاده آتشیستجای آن دارد اگر دل را ازین تن برکنم
همچو سایه با من از هستی من چیزی نماندقد نما چون سرو تا خود را به پایت افکنم
بس که زخم تیرباران غمت بر من رسیدچشمه سار محنت و درد است ازین باران تنم
سایه اندازم ز کویت خیمه سان بر باغ و راغگر نگردد کوه اندوه تو میخ دامنم
جامی از سوز درون گشتم بسی روشن ضمیرصیقل آیینه شد خاکستر این گلخنم