شمارهٔ ۳۲۳
شدم به باغ که کنج فراغتی جویمغمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشکبدین بهانه چه باشد که بنگری سویم
اگر چه روی به رویم نمی نهی باریفتد ز روی تو یک بار عکس بر رویم
سرشک من نه ز خون سرخ شد که بی رویتخیال لاله و گل را ز دیده می شویم
ز هول فرقت تو موی من سفید شوداگر نه دود دل آید ز بیخ هر مویم
پس از وفات چو باران رحمت ار برسیبه خاک من ز زمین همچو سبزه بررویم
مگو که از قد و زلفم سخن مگو جامیکه هر چه هست کج و راست از تو می گویم