گنج

شمارهٔ ۳۱۸

چون تاب نیاری که به تو دیده فروزمآن به که به مژگان ز رخت دیده بدوزم
تنگ آمدی از من مگشا در نظرم رویبگذار که از آتش شوق تو بسوزم
خواهم چو مه نو ز تو انگشت نما شدزینگونه که کاهد غم تو روز به روزم
دل خون شد و سر خاک به راه غم عشقتدر دل غم و در سر هوس توست هنوزم
شب شعله آهم ز تو بر سقف علم زدهر نی شد ازان مشعله خانه فروزم
از کشمکش هجر کمانیست خمیدهاین تن که بر او خشک شده پوست چو توزم
مو گفتم و جامی زمیان تو سخن راندجز خاطر دانا که کند فهم رموزم