شمارهٔ ۳۱۶
به خاک درت ریخت اشک امشبمبرآمد به اوج شرف کوکبم
به پابوس تو تا گشادم دهانفراهم نیاید ز شادی لبم
مجو بیش نبض مرا ای طبیبکه جسته ست از شعله های تبم
ز چه می رسد تشنه را آب و منچنین تشنه لب زان چه غبغبم
ز غم می دهم جان ولی می دمدخیال لبت روح در قالبم
من و درس عشقت که تلقین نکردمعلم جز این حرف در مکتبم
کشم یارب از دست بیداد هجربود داد جامی دهد یاربم