شمارهٔ ۲۹۸
محتسب در دست سنگ انداخت در خمخانه چنگوای رندان گر درآید پای خم می به سنگ
مجلس مستان بهارستان عیش و عشرت استگل در او رخسار ساقی، لاله جام لاله رنگ
قاصد وقت خوشم در میکده مطرب کجاستتادهد در پای خم دامان مقصودم به چنگ
صوفیم آن دم که گردد وقت من خوش در سماعچاک رسوایی زنم در خرقه ناموس و ننگ
در رخت از خط زنگاری صفای دیگر استگرچه آرد بی صفایی در رخ آیینه زنگ
آن که چترش پر مرغان مرکبش باد صباستچون رود در ریگ آتشبار با او مور لنگ
گنبد نیلوفری با این همه شمع و چراغبی تو جامی را نماید کلبه تاریک و تنگ