شمارهٔ ۲۹۲
هر خزان آیدم از رنگ رزان بوی فراقزرد شد رویم ازین غم که سیه روی فراق
نیست چون وصل تو خالی ز ملاقات رقیبمی کشم رخت اقامت به سر کوی فراق
بهر سنجیدن صبر دل محروم ز وصلکوه اندود بود سنگ ترازوی فراق
داغها بر دل من روز وصال آتشهاستکه بجا مانده پس از کوچ ز اردوی فراق
با تو چون در حرم وصل نیم همزانواز تو محروم نشستم پس زانوی فراق
هست میل دلم ان سوی که میل دل توستگرچه باشد به مثل میل دلت سوی فراق
جامی آن به که نهی تن به ضعیفی چو نماندپنجه صبر تورا طاقت بازوی فراق