گنج

شمارهٔ ۲۷۰

ای کرده ز حال من فراموشچون جان که کند ز تن فراموش
گفتم که بر تو قصه گویمکین گونه مکن ز من فراموش
دیدم رخ تو ز دور و کردماز قصه خویشتن فراموش
با جان کنیم زمانه کرده ستاز محنت کوهکن فراموش
هرجا که مسافریست کردهدر کوی تواز وطن فراموش
با بوی تو کرده جان یعقوباز یوسف و پیرهن فراموش
کرده به هوای طرف بامتمرغ چمن از چمن فراموش
جامی سخنت شنید و بر ویشد قاعده سخن فراموش