گنج

شمارهٔ ۲۶۸

دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویشوانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
شکر خدا که می نتوانی که یک نفسپیوند خاطرم ببری از خیال خویش
بیرون خرام مست و سرانداز هر طرفسرهای سروران بنگر پایمال خویش
دیوانه توام دگران را به سنگ زندر شور کن مرا پی دفع ملال خویش
گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشانبر جویبار دیده نشاندی نهال خویش
داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباشبر تشنگان بخیل به آب زلال خویش
گفتی که چیست حال تو جامی خدای رابنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش