شمارهٔ ۲۶۰
صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراشچهره حال خود از ناخن فکرت بخراش
غایبان را نبود بهره ای از نفخه قربهر زمان نفخه دیگر گذرد حاضر باش
روی در عشق کن واز دو جهان یکتا شوزانکه سد ره تو فکر معاد است و معاش
پرده چشم شهودت ز رخ شاهد عشقنیست جز هستی تو کاش نمی بودی کاش
شاید آن طایر اقبال شکار تو شوددام تجرید بنه دانه اخلاص بپاش
ژنده فقر مده اطلس شاهی مستانکه نیرزد به جوی پیش من این جنس قماش
جامی از رنگ سخن سر سخنگو دانندلب فروبند مبادا که شود سر تو فاش