گنج

شمارهٔ ۲۵۸

لله الحمد آن جان و جهان آمد بازشادمانی به دل آرام به جان آمد باز
گرچه از صحبت ما جنگ کنان کرد کنارشیوه صلح گرفته به میان آمد باز
جان شیرین به تن مرده چه سان باز آیدسوی عشاق جگرخسته چنان آمد باز
سوی ما کز غم او مرغ خزانی بودیمهمچو گل جلوه کنان خنده زنان آمد باز
بست بر اهل غرض راه سخن شکر خداکآشکار از بر ما رفت و نهان آمد باز
بس مسافر که ازان کوی ره کعبه گرفتکعبه را دید و به آن کوی روان آمد باز
گفت در هند حسن گفته جامی چو شنیدکز عدم خسرو شیرین سخنان آمد باز