گنج

شمارهٔ ۲۵۵

چون بامداد بینمت ای ماه دلفروزدر عیش و خرمی گذرانم تمام روز
چون خورهزار رشته بتاب از فروغ خویشچشم مرا ز هر چه نه دیدار خود بدوز
بهر گزند چشم خسان برفروز رخهمچون سپند مردمک چشمشان بسوز
با غمزه هرکه دید خم ابروی تو گفتتیریست سینه سوز و کمانیست کینه توز
عشق از دم فسرده ندارد حرارتیناید به فصل دی ز هوا گرمی تموز
واقف ز عشق و حسن من و تو چو بیندمگوید به صد شگفت که تو زنده ای هنوز
جامی به جور تافتی از راه عشق رویماذاک فی سریعة اهل الهوی یجوز