گنج

شمارهٔ ۲۴۵

گر همچو عود جا دهدم یار در کناراز دست او کنم بر او ناله های زار
گویم بدو که ای به سرانگشت مرحمتبگرفته نبض مضطربم را طبیب وار
در اضطراب نبض مرا اختیار نیستعشق تو برده است ز دست من اختیار
از گوشمال هجر تو چون ناله برکشمگوشی به ناله های من هجر دیده دار
عاشق که نالد از غم هجران بدان خوش استکآواز ناله را برساند به گوش یار
بلبل شود دراز زبان در نوای شوقچون گوش خویش پهن کند گل ز شاخسار
گویند بهر چیست چنین بی قراریتچون در کنار یار بود هر دمت قرار
گویم که تا غبار دویی در میانه هستباشد نهفته چهره وحدت درآن غبار
جامی به آب دیده نشان آن غبار راتا بی غبار یار شود برتو آشکار