شمارهٔ ۲۳۰
ز شوقت سوختم هرکس به کویت خانهای سازدچه خوش باشد که از خاکستر من طرحش اندازد
اگر در کلبه ام همسایه رو آرد پی آتشچنان سوزد ز آه من که با آتش نپردازد
تنم ویرانه درد است و مرغ دل در او چغدیکه هر دم جست و جوی گنج وصلت از سر آغازد
همی نازم به عشق تو که شوخی چون تو کم دیدمکه قدر حسن خود داند به قدر حسن خود نازد
به هر مجلس که بر یاد رخت از دل بر آرام دمهمه پروانه ها را پر بسوزد شمع بگدازد
نبینم بر بساط خوبیت همتا خوش آن عاشقکه شطرنج محبت با رخ خوب تو می بازد
چو فیض بحر طبع شاه بخشد گوهر معنیسزد گر خامه جامی به آن گوهر سرافرازد