شمارهٔ ۲۱۹
شب کجا رفتی که دور از روی تو خوابم نبردبس که کردم گریه حیرانم که چون آبم نبرد
چون غریبان شب نیفتادم به کنج مسجدیکاروزی ابرویت تا طاق محرابم نبرد
عشق تو آمد چنان شیرین که هرگز ذوق آناز دل و جان تلخ گوییهای احبابم نبرد
از ره عشقت نماندم باز هرگز کز قفادر رگ جان زلف تو افکنده قلابم نبرد
در شب زلفت نگشتم گم که ماه عارضتپیش پیش ره چراغ از نور مهتابم نبرد
جست و جوی گوهر وصل تو کردم عمرهااز جهان رخت بقا جز درد نایابم نبرد
جامیم من تا بدیدم جام میگون لبتسوی میخانه بجز میل می نابم نبرد